مطلب سوم: بررسی طوائف أربعه روایات غش

مطلب سوم: بررسی روایات

مطلب اول معنای غش بود. مطلب دوم بیان بعض کلمات که در روایات یا کلمات فقها در باب غش آمده بود.

قبل بررسی انظار علما، سند و دلالت یک یک روایات این باب را بررسی می‌کنیم، و پس از نگاه به روایات وارد بررسی انظار علماء و احکام مترتب بر غش می‌شویم.

در این باب چند طائفه روایت وجود دارد.

طائفه اول: مطلقات منع از غش

در طائفه اول عمومات یا مطلقات دال بر حرمت غش را ذکر میکنیم

روایت اول: صحیحه هشام بن سالم

صاحب وسائل در باب تحریم الغش بما یخفی[1] روایاتی را ذکر می‌کنند که برداشتشان از این روایات، حرمت غش بما یخفی است. یعنی آنجا که عیب و نقصی برای فردی مخفی است مثلا در باب معاملات اگر مشتری عیب مبیع را نمی‌داند و بایع غش و تدلیس و إخفاء العیب انجام دهد بر اساس این روایات مرتکب حرام شده است. بعد بررسی روایات اشاره می‌کنیم که آیا إخفاء عیب فقط عملی است یا شامل قولی و حتی سکوت هم می‌شود؟

اولین روایت در وسائل از کافی شریف است محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه و عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد جمیعا (حیلوله در سند) عن ابن ابی عمیر عن هشام بن سالم عن ابی عبدالله علیه السلام قال لیس منّا من غشّنا. [2]

سند روایت بدون شبهه معتبر است لذا روایت صحیحه است.

صاحب وسائل این روایت را به عنوان اولین روایت دال بر حرمت غش بما یخفی در این باب می‌آورند.

در دلالت روایت دو احتمال است:

احتمال اول: النصح لأئمه المسلمین

مضمون روایت این است که خیرخواه بودن و النصح لأئمه المسلمین و لأهل البیت علیهم السلام لازم است. لذا اگر کسی خیرخواه اهل بیت نباشد از پیروان اهل بیت نیست. طبق این احتمال این روایت مدلولش ربطی به موضوع این باب ندارد که إخفاء عیب البایع علی المشتری است.

خیر را نسبت به اهل بیت نخواهد مواردی داریم که اهل بیت میفرمایند این موازین را رعایت کنید مثلا تقیه را رعایت کنید و مواظب باشید با اظهار بعض مطالب نزد دشمن، ما و شیعیان را تضعیف نکنید این خیرخواهی برای مکتب و اهل بیت نیست. سبّ نکنید دشمنان را که انگیزه نشود آنان اهل بیت را معاذ الله سبّ کنند.

پس طبق این احتمال روایت ارتباطی به ما نحن فیه ندارد.

احتمال دوم: إخفاء العیب

گفته شود ظاهر و مدلول روایت این است که از ما مسلمانان نیست کسی که در معاملات و مراوادات اجتماعی اش با ما غش داشته باشد و إخفاء عیب کند در جایی که نباید إخفاء عیب داشته باشد.

طبق احتمال دوم روایت مرتبط با ما نحن فیه است و می‌فرماید هر مسلمانی که در ارتباطاتش با مسلمانان غش کند از مسلمانان نیست.

مؤید این احتمال در کلام امام صادق علیه السلام روایتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همین مضمون را فرموده اند که لیس منا من غشّنا. از ما نیست نیست کسی که با مسلمانان غش کند.

فعلا نگاه عقائدی که النصح لأئمه المسلمین واجب است لذا غش با آنان حرام است این ارتباطی به بحث ما ندارد اگر احتمال دوم باشد مربوط به بحث ما است لکن علی فرض اینکه احتمال دوم هم تأیید شود و ظهور سازی برای احتمال دوم باشد جای این سؤال هست که از این کلیشه لیس منّا چگونه صاحب وسائل و جمعی از فقها استفاده حرمت کرده‌اند؟

ـ اگر لیس منّا مقصود ما اهل بیت باشد یعنی حضرت فرموده اند اگر کسی این عمل را انجام دهد از ما اهل بیت نیست و رابطه اش با ما قطع است و این دال بر بغض شدید عمل است.

ـ اگر در احتمال دوم مقصود از لیس منّا این باشد که از ما مسلمانان نیست کسی که عمل غش را انجام دهد و در مراودات اجتماعی اخفاء عیب کند، نفی مسلمان بودن روشن است نفی حقیقی نیست که غش در معامله سبب خروج از اسلام و تحقق کفر شود، بله بر کفر عملی ممکن است صدق کند یعنی میگوید آنقدر این عمل مبغوض مولا است که اگر کسی این عمل را انجام دهد ادعاءً میتوانیم بگوییم دیگر مسلمان نیست. با این بیان هم ممکن است از این عبارت بغض شدید و تحریم استفاده شود.

ممکن است ادعا شود ظهور اولیه لیس منّا یا در روایات دیگر که لیس بمسلم آمده این است که اسناد حقیقی نیست و مسلما اسناد ادعائی است یعنی تنزیل منزَّل به جای منزَّل علیه بر اساس نفی آثار است. لذا کسی که این کار را بکند اثر مسلمان بودن را ندارد و دال بر بغض شدید است لکن این کلیشه و قالب در بغض خفیف هم زیاد بکار میرود مثل:

لیس منا من بات شبعان و جاره جائع.

لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم.

لذا ظهور تعبیر لیس منا در بغض شدید قابل قبول نیست. پس باید بگوییم ظهورش صرفا در مطلق بغض است و دلالت بر بغض خفیف یا شدید نیاز به قرینه دارد.

نتیجه اینکه دلالت روایت اول برای ما تمام نیست و ممکن است کسی قائل به اجمال آن شود.

روایت دوم: صحیحه دوم هشام بن سالم

و بهذا الاسناد عن ابی عبدالله علیه السلام قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لرجل یبیع التمر یا فلان أما علمتَ انه لیس من المسلمین من غشّهم. [3]

از نظر سند تعبیر بهذا الاسناد اشاره به سند روایت قبل است که آن سند که در حقیقت تبدیل به دو سند میشود بدون شبهه معتبر و صحیحه است.

مدلول روایت این است که رسول خدا به فردی که خرما میفروخت فرمودند آیا نمیدانی کسی که با مسلمانان غش کند از مسلمانان نیست؟

از این جهت که این روایت در مورد روابط مسلمین است روشن است یعنی مربوط به النصیحه لأئمه آلمسلمین نیست. اینکه چرا حضرت چنین جمله ای به آن فرد فرمودند و آن فرد چه کاری انجام داده بوده  ذکر نشده است. اما کلام حضرت روشن است.

یکی دو نکته ذیل این روایت مطرح است که جلسه بعد بیان خواهیم کرد.

 

بیانات استاد به مناسبت حلول ماه رجب

امروز به مناسبت ورود به ماه رجب دو نکته بیان میکنیم:

ابتدا میلاد مسعود امام باقر علیه السلام را خدمت اعزه تبریک عرض میکنم.

اصرار دوستان است که گاهی نکته ای گفته شود، خودم خیلی انگیزه برای اینکه وقت دوستان را بگیرم ندارم جهتش هم این است که اگر کسی عامل باشد حرفش اثر دارد و الا اثری ندارد و ما خودمان را غالبا جزء دسته دوم میدانیم لذا احتمال تأثیر را کم میدانم و نمیخواهم وقت دوستان را بگیرم اما از این باب عرض میکنم که منسوب به امیرمؤمنان علیه السلام است که الفکر فی الخیر یدعوا الیه.

اگر معنای روایت را درست فهمیده باشیم شاید مقصود این است که همین که مقدمه فکر را ایجاد کند و فکر کند در امر خیر او را به خیر می‌رساند.

لذا از این باب که نقل نکته خیر برای دیگران سبب رسیدن خود انسان به خیر باشد عرض می‌کنم ماه رجب بسیار ماه عظیمی است و میتواند منشأ یک تحول عملی در روش و زندگی انسان بشود.

نکته اول:

گاهی اینگونه تعبیر می‌کنم که ماه رجب هم موضوعیت دارد هم طریقیت دارد.

گاهی روایاتی نسبت به ماه رجب وارد شده که بعض این تعابیر در ماه رمضان هم وارد نشده است. در حدیث قدسی می‌فرماید و جعلتُه حبلاً بینی و بین عبادی فمن اعتصم به وصل الیّ.

اگر بنده‌ای میخواهد به مرحله وصل برسد به ماه رجب توجه کند.

بزرگان معمولا در وصیتنامه هایشان عصاره امور و افکار مهمشان را در وصیتنامه‌هایشان اشاره میکنند.

مرحوم سید علی قاضی و دیگران را ببینید در وصیتنامه هایشان مخاطبشان را به ماه رجب توصیه میکنند که چگونه وارد ماه رجب شوید. این اهمیت این ماه را می‌رساند.

به شدت احتیاج به بازسازی روحی تربیتی داریم گاهی از روایات استفاده میشود هر چه علممان و عمرمان و مقاممان بیشتر شود بیشتر در معرض آسیب هستیم. اما ما در زندگی مان عکس رفتار میکنیم.

اوائل طلبگی چه روحیه و نیاتی داشتیم چه افکار و قصدی داشتیم وقتی به حجره های طلبه های جوان انسان سر میزند لذت میبرد کتابها پهن است و در کنار آن به دنبال مسائل معنوی هستند. اما چه میشود که هر چه عناوی بالاتر می‌آید گویا از مسائل معنوی خالی تر میشویم. یشیب بن آدم و یشبّ فیه خصلتان الحرص و طول العمل.

معصوم میفرماید هر چه سن بالاتر میرود دو صفت در نفس انسان جوان میشود و شعله میکشد یکی طول الامل است که ریشه همه گرفتاریها است.

باید در این فرصت ماه رجب به دنبال تحول باشیم. آقازاده مرحوم علامه طباطبائی نقل میکند مرحوم علامه یک ساعت گریه میکرد هر لحظه نگاهش میکردیم می‌دیدیم این شعر را می‌خوانند و گریه می‌کنند:

کاروان رفت و تو در خواب و ...

ما شده که ده دقیقه به فکر خودمان باشیم؟!

ماه رجب یک تحول برای خودمان درست کنیم یک زمینه تهجد در لیل است. من خودم که دستم خالی است نمیدانم اصلا گفتن این حرفها فائده دارد یا نه. این شبهای بلند آیا نمیتواند انسان سه ربع قبل اذان صبح بیدار شود، باطن خودش را شارژ نکند. سابق قبل ما میگفتند وقتی بعض علمای اخلاقی در نجف از نماز شب میگفتند طلبه ها به یکدیگر می‌گفتند چه کسی نماز شبش قضا شده که این عالم از اهمیت نماز شب میگوید و الا نیاز به تذکر نیست یعنی نماز شب خواندن که از ضروریات طلبگی است.

ماه رجب را آغاز آشنایی بیشتر با ادعیه اهل بیت قرار دهیم دیگر به چه زبانی بگوییم که صحیفه سجادیه بین ما مظلوم و غریب است.

مرحوم آقا جمال گلپایگانی شاگرد قوی مرحوم نائینی که گاهی در مسائل معنوی از استادشان مرحوم نائینی دستگیری می‌کرده، نود سال سنشان شده بود تمام بدن زخم بستر پیدا کرده که سختترین زخم است. نجف معروف شده بود علما می‌گفتند برویم ببینیم از این حالت طمأنینه ایشان درس بگیریم.

می‌دیدند ایشان آرامش خاصی دارد، از ایشان سؤال کرده بودند که با این همه سختی و زجر، آرامش شما از کجاست؟ ایشان یک صحیفه سجادیه کنارشان داشتند سه بار فرمودند از این است.

گفته می‌شود کنار مطالعات علمی‌شان همیشه یک صحیفه سجادیه داشت که مقداری مطالعه می‌کرد گاهی هم از ادعیه صحیفه می‌خواندند.

حالا آیا صحیفه سجادیه در خانه طلبه هست؟ آشنایی داریم؟

اگر ماه رجب را ذریعه و وسیله برای این قرار دهیم یکی از اموری که سبب تکامل‌مان می‌شود در ماه رجب سعی کنیم مقیّد به آن بشویم.

نکات دیگری هم هست نزدیک ایام البیض اگر عمر و توفیقی بود بیان خواهیم کرد.

خداوند به همه ما توفیق دهد از فیوضات این ماه استفاده کنیم و برای یکدیگر دعا کنیم.

و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

[1]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 279

[2]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 279

[3]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 279

*********************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

در مطلب سوم گفتیم روایات باب غش را یک به یک سندا و دلالتا بررسی می‌کنیم. ترتیب ذکر روایات هم بر این اساس است که ابتدا عمومات یا مطلقات را بررسی می‌کنیم سپس روایاتی را ذکر میکنیم که ظهور در باب معاوضات و بیع دارد.

پس از آن در مطلب بعدی احکام را بر این روایات عرضه کنیم تا ببینیم مفاد این روایات در مجموع چیست؟

روایت دوم را دیروز اشاره کردیم سند صحیحه بود.

عن ابی عبدالله علیه السلام قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لرجل یبیع التمر یا فلان أما علمت انه لیس من المسلمین من غشّهم.[2]

در دلالت حدیث به دو نکته باید توجه شود:

نکته اول: مدلول لیس من المسلمین

در این روایت اسلام یا انتساب به مسلمین از کسی که غشّ با مسلمین دارد سلب شده است.

روشن است که این یک سلب حقیقی نیست یعنی اگر مسلمانی غش انجام داد با یک مسلمان دیگر در معاوضه و معامله یا غیر معامله مثل مشورت، باعث سلب حقیقی اسلام و مسلم از او نمی‌شود که بگوییم احکام کافر و مرتد بر او جاری شود.

پس سلب اسلام یک سلب حقیقی نیست بلکه سلب ادعائی است یعنی گویا این عمل چنان مبغوض مولا است که این فرد در حکم غیر مسلمان است و به نوعی کفر عملی بر او ثابت است.

طبق برداشت سلب ادعائی، آیا روایت دال بر مبغوضیت غش به بغض شدید است یا چنانکه در حدیث قبل اشاره کردیم ادعا شود تعبیر لیس من المسلمین در موارد بغض خفیف هم بکار رفته است لذا دلالت بر مطلق بغض کند هر چند عمل مکروه باشد نه دلالت بر بغض شدید.

این را تأمل کنید.

نکته دوم: خصوص معاملات یا مطلق ارتباطات

آیا دلالت این روایت بر حرمت غش مختص باب معاملات و معاوضات است یا مطلق ارتباطات اجتماعی را شامل می‌شود؟ مثل ارتکاب غش نسبت به کسی که برای مشورت تحصیلی یا ازدواج یا انتخاب شغل یا خرید منزل و ماشین مراجعه کرده است. آیا این روایت دال بر حرمت غش است مطلقا یا نه چنانکه بعضی از فقها برداشت کرده‌اند این حدیث مختص باب معاملات است؟

یمکن أن یقال که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به یک خرما فروش فرمودند آیا نمی‌دانی از مسلمانان نیست کسی که با آنان غش انجام دهد، پس این روایت مختص غش در معاملات باشد. این احتمال به نظر ما قابل قبول نیست زیرا بارها با عبارات مختلف گفته شده مورد مخصّص نیست گاهی تعبیر می‌شود العبره بعموم الجواب لاخصوص السؤال و المورد.

صحیح است که مخاطب حضرت یک بایع التمر بوده لکن مهم اصل فرمایش حضرت است که لیس من المسلمین من غشّهم این کلام اطلاق دارد چه در معاوضات چه غیر معاوضات. لذا از اطلاق این روایت نمیتوان رفع ید کرد زیرا از پاسخ حضرت استفاده میشود مطلق غش با مسلمین مبغوض است.

روایت سوم: صحیحه هشام بن حکم

عن علی عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن هشام بن حکم قال کنتُ أبیع السابریّ فی الظلال فمرّ بی أبوالحسن الأول موسی علیه السلام راکبا فقال لی یا هشام انّ البیع فی الظلال غشٌّ و الغش لایحلّ.[3]

سند روایت بدون شبهه معتبر و صحیحه است.

راوی هم عالم و متکلم بزرگ شیعه است که به تعبیر حضرت هذا ناصرنا بیده و قلبه و لسانه.

هشام بن حکم بیّاع السابری است. سابری حریر بسیار نازکی است که گفته میشود سابقه اش هم از ایران بوده و در اصل لفظ شاپوری بوده است، پارچه گران قیمتی که أعیان استفاده میکردند. میگوید من در سایه سابری میفروختم و امام هفتم علیه السلام از بازار رد میشدند دیدند من در سایه مشغول این کار هستم حضرت ابتدا به عنوان صغرا فرمودند بیع در سایه غشّ است، سپس کبرای کلی فرمودند که غش حلال نیست یعنی حرام است.

در مدلول این حدیث دو احتمال است:

احتمال یکم: إنّ البیع فی الظلال غشٌّ، اطلاق داشته باشد چنانکه ظاهرش این است، فروش هر کالایی در سایه غشّ است اما از طرف دیگر میدانیم کالاهایی هستند که فروششان در سایه و آفتاب تفاوت ندارد، لذا بعضی گفته‌اند این روایت بر اطلاقش باقی است لکن مجبور شده اند حدیث را حمل بر کراهت کنند مثل شهید اول در دروس.[4]

احتمال دوم: مناسبت حکم و موضوع به روشنی اطلاق روایت را محدود میکند. بعض اجناس هست که ممکن است فروششان در سایه و تاریکی باعث مخفی ماندن عیب شود، ابریشم و حریر نازکی است که اگر در سایه بفروشد ممکن است مشتری متوجه عیب آن نشود، لذا هر چند ظاهر حدیث این است که البیع فی الظلال غش است و الف و لام در البیع برای جنس است اما به مناسبت حکم و موضوع الف و لام عهد ذکری است. گویا حضرت میفرمایند هر کالایی که فروشش در سایه موجب اخفای عیب شود غش است و الغش لایحل.

احتمال دوم که قابل طرح است بلکه بر احتمال اول ترجیح دارد باعث می‌شود یک قانون کلی استفاده شود که اگر کالایی در موقعیتی بود که عیبش مخفی میشد مثلا کالایی در آفتاب باعث شود عیبش مخفی باشد این مصداق غش است و الغش لایحل.

طبق احتمال دوم روایت دلالت میکند بر این قانون کلی که در اجناسی که بیع در ظلال سبب اخفای عیبشان میشود غش است و الغش لایحل.

رفع ید از اطلاق کبرا قرینه ندارد، غش حلال نیست چه در بیع چه در سایر معاوضات.

روایت چهارم:

عن ابی علی الاشعری عن حسن بن علی بن عبدالله عن عُبَیس بن هشام عن رجل من اصحابه عن ابی عبدالله علیه السلام قال دخل علیه رجلٌ یبیع الدقیق فقال علیه السلام ایاک و الغش فإنه من غَشّ غُشّ فی ماله و ان لم یکن له مالٌ غُشَّ فی أهله.[5]

ابی علی اشعری احمد بن ادریس است کان ثقه فقیها من اصحابنا کثیر الحدیث صحیح الروایه[6]. به عنوان ابی علی اشعری حدود 130 روایت دارد به عنوان احمد بن ادریس 282 روایت دارد.

حسن بن علی بن عبدالله ابومحمد من اصحابنا الکوفیین ثقه ثقه له کتاب.[7] به او حسن بن علی الکوفی هم میگویند.

عُبَیس بن هشام الناشری هم در اسناد روایات به عنوان عباس بن هشام ذکر میشود هم مصغّرا به عنوان عبیس بن هشام ذکر میشود. نجاشی میگوید عربی یعنی مولا نیست ثقه جلیل فی اصحابنا کثیر الروایه کسر اسمه عبیس. فقط او نقل میکند از رجل من اصحابه.[8]

از نظر دلالت علی فرض صدور، مورد در باب معاوضه و بیع الدقیق است. حضرت به کسی که آرد می‌فروشد فرمودند ایاک و الغش. بپرهیز از غش. باز اینجا از مواردی است که باید کار شود. یک جا هم بحث کردیم[9] صرف نظر از بحث ما اگر این کلمه در روایات بکار رفت مثلا ایاک یا أحذّرک عن کذا این تعابیر دال بر بغض شدید است یا بغض خفیف است یا مطلق البغض.

این فراز از حدیث ممکن است گفته شود اطلاق ندارد، به بایع الدقیق فرمودند از غش بپرهیز کسی بگوید مناسبت حکم و موضوع اقتضا دارد حکم مربوط به آرد فروشی است لکن تعلیل عام است فإنّه من غشّ غُشّ فی ماله. روایت اگر معتبر بود خیلی عجیب بود. عمل عکس العمل دارد هر کسی غش بکار برد دیگران در مال او غش وارد میکنند. یا بنگاه دار در خرید خانه مشورت خلاف به کسی بدهد این اخفاء عیب در مشورت دادن است، در همین دنیا کسی پیدا میشود که همین کلاه را سر او بگذارد و مهمتر اینکه اگر مال نداشته باشد در اهل او غش واقع خواهد شد. مثل اینکه در مشورت برای نکاح سر جوانی کلاه میگذارد و عیب را مخفی میکند همین بلا سر خودش و اهل‌اش خواهد آمد.

ما میگوییم هر چند مورد غش البیع است لکن از نتیجه التقیید استفاده میشود اطلاق دارد لذا در غیر معاوضات هم اگر این کار را انجام دهد همین نتیجه را دارد.

نهایتا اینکه با این تعلیل من غَشّ غُشَّ آیا آن "ایاک و الغش" از بیان حکم تکلیفی خارج میشود و صرفا یک حکم ارشادی است یا نه؟ اینجا دقتی داریم که به مناسبتی حکمش را بیان میکنیم، در گذشته هم در بحث دراهم مغشوشه روایتی بود که مرحوم خوئی اصرار داشتند حکم تکلیلی حرمت را برداشت کنند صاحب تفصیل الشریعه اشکال میکردند اینجا دوباره در ذکر احکام غش خواهیم گفت بعض اقسام غش حکم خاص دارد لذا به مناسبتی مطرح میکنیم که اگر این کلیشه بیاید و حکمی داشته باشد استفاده تعلیل میشود یا نه.

روایت پنجم:

عن الرضا علیه السلام عن آبائه عن رسول الله لیس منا من غش مسلما أو ضرّه أو ماکره.

سند و دلالت را بررسی کنید.

این طائفه اول از روایات مربوط به غش که بعض این روایات مسلما اطلاق دارد و مختص باب معاملات نیست.

طائفه دوم روایات دال بر حرمت غش در معاملات است که خواهد آمد.

فردا هم به مناسبت شهادت اما هادی علیه السلام بحث تعطیل است.

[1]. جلسه 61، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 607، سه‌شنبه، 1404.10.02.

[2]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 279

[3]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 466

[4]. الدروس الشرعیه فی فقه الإمامیه (الشهید الأول) ، جلد : 3 ، صفحه : 181 ما نهی عنه نهی تنزیه‌ فلا یحرم، کبیع الأکفان ... و البیع فی موضع یخفى فیه العیب.

[5]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 281

[6]. رجال النجاشی (النجاشی، أبو العبّاس) ، جلد : 1 ، صفحه : 92

[7]. رجال النجاشی (النجاشی، أبو العبّاس) ، جلد : 1 ، صفحه : 62

[8]. در تهذیب بدون تعبیر عن رحل من اصحابه بدون واسطه از امام نقل میکند این را دقت کنید. در یک نسخه از تهذیب هم عیسی بن هشام است که در نسخ معتمده عبیس بن هشام است.

[9]. مباحث خارج اصول، مبحث نواهی، کلمات دال بر منع. اینجا کلیک کنید.

***********************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

کلام در مطلب سوم از مبحث غش در بررسی روایات بود. طائفه اول روایات مطلقه بود که دال بر حرمت غش به نحو مطلق بود چه در معاملات و معاوضات و چه غیر آنها.

طائفه دوم: روایات تحریم غش در معاملات

دومین طائفه روایاتی است که از آنها استفاده می‌شود که غش در معاوضات و معاملات حرام است و اطلاق ندارد که شامل غیر معاوضات هم بشود. در این طائفه هم چند روایت است که بین آنها هم روات معتبر و هم روایت نامعتبری که می‌تواند مؤید باشد.

روش صحیح اقتضا دارد در این موارد ابتدا روایات صحاح مطرح شود لکن به جهتی از این روش عدول می‌کنیم و جهت هم روشن خواهد شد.

روایت اول: روایت موسی بن بکر (نامعتبر)

در کافی[2] شریف و تهذیب[3] عن محمد بن یحیی عن بعض اصحابنا عن سِجاده عن موسی بن بکر قال کنّا عند الی الحسن علیه السلام و إذاً دنانیرُ مصبوبه بین یدیه فنظر الی دینارٍ فأخذه بیده ثمّ قطعه بنصفین ثم قال لی ألقه فی البالوعه حتی لایُباعَ شیءٌ فیه غش.

بررسی سند

سه اشکال به سند وارد شده است:

اشکال اول: ارسال در سند

اولین اشکال ارسال در سند است که تعبیر نموده عن بعض اصحابنا و برای ما معلوم نیست.

ممکن است گفته شود سند مرسل و نامعتبر است چرا به اشکالات دیگر میپردازید؟ میگوییم بعض اعاظم حفظه الله به شکلی خواسته‌اند به این روایت و حدود 270 روایت دیگر اعتبار ببخشند. لذا بررسی میکنیم.

اشکال دوم: عدم وثاقت سِجاده

سجاده ضعیف است. قبلا در دراهم مغشوشه ذکر کردیم بعضی گفته اند این شخص مهمل و غیر قابل اعتنا است ما گفتیم مهمل نیست اما ضعیف است جدّاً و فرد عجیبی بوده است.

گفتیم او حسن بن علی بن عثمان یا ابی عثمان است که مرحوم نجاشی[4] میگوید: کوفیٌ ضعّفه اصحابنا،[5] ابن غضائری میگوید حسن بن علی بن ابی عثمان ابومحمد الملقّب بسجاده، القمی، ضعیفٌ و فی مذهبه ارتفاع.[6]  شیخ طوسی میگوید غالٍ.[7]

این نکته مهم است که بعضی میگوند کلمه "غال" وقتی در لسان این بزرگان وارد میشود یعنی کسی که نسبت به اهل بیت علیهم السلام غلوّ داشته است و قدما بعض مقامات اهل بیت که الآن از ضروریات است را غلو حساب میکردند. لکن در کلمات این بزرگان همیشه تعبیر غلو به این معنا نیست.

مرحوم کشی از نصر بن صبّاح که خودش هم متهم به غلو است نسبت به غلو سجاده نقلی دارد (سجاده طبق قرائن از متعصبین خطابیه یکی از فرق غالی خارج از اسلام بوده که میگفتند محمد بن ابی زینب رهبر خطابیه پیامبر است و امام صادق خدا است) مرحوم کشی می‌فرماید:

نصر بن صباح میگوید روزی سجاده به من گفت نظرت نسبت به محمد بن ابی زینب (ابی المقلاص رهبر خطابیه) چیست؟ آیا او را افضل می‌دانی یا محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب (رسول خدا) را؟ سجاده جواب داد که محمد بن ابی زینب بالاتر از محمد بن عبدالله پیامبر اسلام است نستجیر بالله زیرا خدا در مواضعی از قرآن پیامبر اسلام را عتاب میکند (که به عقیده ما در حقیقت ایاک عنّی واسمعی یا جاره است) اما او میگوید قرآن پیامبر را مورد عتاب قرار داده لکن محمد بن ابی زینب هیچ جا مورد عتاب واقع نشده است.

مرحوم کشی در پایان زیبا میفرماید که قال ابوعمرو علی السجاده لعنه الله و لعنه اللاعنین و الملائکه و الناس اجمعین.

زبان حال و قال ما هم چنین است. فلقد کان من العلیائیه الذین یقعون فی رسول الله و لیس لهم فی الاسلام نصیب.[8]

ما سر سفره احسان علمی (فقهی، اصولی و رجالی) مرحوم خوئی نشسته ایم اما کاش بعض عبارت ها را نمیفرمودند. ایشان در شرح حال سجاده میفرمایند:

اقول الرجل و ان وثقه علی بن ابراهیم لوقوعه فی اسناد تفسیره الا انه مع ذلک لامیکن الاعتماد علی روایته لشهاده النجاشی بأن الاصحاب ضعّفواه کذلک ضعفه ابن غضائری نعم لو لم یکن فی البین تضعیف لأمکننا الحکم بوثاقته مع انحرافه بل مع کفره ایضا.[9]

ما این کلام را نمیتوانیم نسبت به کسی که چنین عقائدی دارد قبول کنیم.

پس سجاده که حسن بن علی بن عثمان است مسلما از غلاه آن هم در این حد بوده و اصحاب، تضعیفش کرده‌اند.

اشکال سوم: عدم توثیق موسی بن بکر

نسبت به موسی بن بکر یکی از فضلا میگویند توثیق ندارد لذا روایت معتبر نیست.

نقد اشکال سوم:

عرض میکنیم موسی بن بکر توثیق خاص ندارد لکن به سند صحیح، ابن ابی عمیر و صفوان از موسی بن بکر روایت دارند هم این فاضل هم خود ما هم جمعی از محققین نقل ابن ابی عمیر و صفوان از یک راوی را اماره وثاقت می‌دانند لذا موسی بن بکر ثقه است.

پس این روایتی که الان میخواهیم نسبت به دلالتش بحث کنیم از نظر سند دو اشکال دارد یکی ارسال و دیگری وجود سجاده است.

نکته ای که باعث شد این روایت را در ابتدای طائفه اول ذکر کنیم این است که مرحوم خوئی برای اثبات وثاقت موسی بن بکر یک مطلبی دارند که قبلا نقل و نقد کردیم.

مهم این است که یکی از اعلام حفظه الله همین مطلب مرحوم خوئی را ذکر می‌کنند و نه تنها وثاقت موسی بن بکر را نتیجه می‌گیرند بلکه میفرماید این مطلب دلیل بر این است که همه روایات موسی بن بکر، هر راوی که از او نقل کند معتبر است.

مرحوم خوئی فرموده‌اند در یک نقلی در سند معتبر، صفوان شهادت می‌دهد انّ کتاب موسی بن بکر مما لایختلف فیه اصحابنا.[10]

صفوان از اصحاب اجماع و مشایخ ثقات میگوید نسبت به کتاب موسی بن بکر اصحاب ما امامیه هیچ اختلافی ندارند. مرحوم خوئی از این عبارت اینگونه برداشت کرده اند که در زمان ائمه، اصحاب به کتاب موسی بن بکر اعتماد داشته اند فهو ثقه.

تا اینجا برداشت مرحوم خوئی است که نقل ابن ابی عمیر را اماره وثاقت نمیدانند (لکن ما قبول داریم أماره وثاقت است) اما میفرمایند از این عبارت استفاده میشود اصحاب به کتاب او اعتماد داشتند فهو ثقهٌ. پس موسی بن بکر ثقه است اما سایر روات در سند هم باید بررسی شوند.

بعض الاعلام حفظه الله از این عبارت مرحوم خوئی برداشت دیگری دارند و میفرمایند از جهتی کتاب موسی بن بکر مورد اعتماد اصحاب بوده، از جهت دیگر راویانی که از موسی بن بکر نقل میکنند غالبا شفاهی نبوده که از موسی بن بکر روایت را شفاها شنیده باشند بلکه غالبا از کتاب او نقل میکنند، کتاب موسی بن بکر هم که عند الاصحاب معتبر است گویا این افراد واسطه نقل از کتاب موسی بن بکر هستند لذا حدود 275 روایت که از موسی بن بکر داریم معتبر خواهد بود.

در خصوص همین حدیث هم که سجاده نقل میکند این محقق حفظه الله تصریح میکنند پس با این برداشت از کلام مرحوم خوئی این روایت معتبر است چون مهم کتاب موسی بن بکر است که کتاب او هم معتمد عن الاصحاب است چه سجاده نقل کند چه غیر او.

عرض میکنیم اشکال عمده این است که عبارتی که آمده اصلا مربوط به کتاب موسی بن بکر نیست بلکه مربوط به روایت است. هذا مما لیس فیه اختلاف بین اصحابنا لذا اصل برداشت مرحوم خوئی صحیح نبوده و این عبارت را مراجعه نکرده‌اند و الا روشن است که عبارت، ربطی به کتاب موسی بن بکر ندارد یعنی صفوان شهادت نداده که کتاب موسی بن بکر چنین است بلکه مطلب مربوط به روایت است.[11]

لذا گزارشی برای اعتماد به کتاب موسی بن بکر از قول صفوان وجود ندارد لذا این گزارش هم نه وثاقت موسی بن بکر را ثابت میکند که مرحوم خوئی فرمودند نه اثبات میکند همه روایات موسی بن بکر از کتابی بوده که عند الاصحاب مشهور است.

[1]. جلسه 62، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 608، شنبه، 1404.10.06. چهارشنبه به مناسبت شهادت امام هادی علیه السلام تعطیل بود.

[2]. الکافی- ط دار الحدیث (الشیخ الکلینی) ، جلد : 10 ، صفحه : 46

[3]. تهذیب الأحکام (شیخ الطائفه) ، جلد : 7 ، صفحه : 12

[4]. رجال النجاشی (النجاشی، أبو العبّاس) ، جلد : 1 ، صفحه : 61

[5]. نجاشی سبکش این است که وقتی میگوید ضعفه اصحابنا یعنی میخواهد نوعی اجماع ادعا کند مگر اینکه بعد آن احتمالی یا حاشیه ای مطرح کند.

[6]. الرجال (ابن الغضائری) ، جلد : 1 ، صفحه : 52

[7]. رجال الطوسی (الشیخ الطوسی) ، جلد : 1 ، صفحه : 400   و رجال الطوسی (الشیخ الطوسی) ، جلد : 1 ، صفحه : 413

[8]. إختیار معرفه الرجال المعروف بـ رجال الکشی (الشیخ الطوسی) ، جلد : 1 ، صفحه : 571 قَالَ نَصْرُ بْنُ الصَّبَّاحِ‌: قَالَ لِی السَّجَّادَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی عُثْمَانَ یَوْماً مَا تَقُولُ فِی مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی زَیْنَبَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ (ص) أَیُّهُمَا أَفْضَلُ قُلْتُ لَهُ قُلْ أَنْتَ! فَقَالَ بَلْ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی زَیْنَبَ الْأَسَدِیُ‌[2]، إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ عَاتَبَ فِی الْقُرْآنِ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ فِی مَوَاضِعَ وَ لَمْ یُعَاتِبْ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی زَیْنَبَ، فَقَالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ: وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا، لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ‌ الْآیَهَ، وَ فِی غَیْرِهِمَا، وَ لَمْ یُعَاتِبْ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی زَیْنَبَ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ أَشْبَاهِ ذَلِکَ.

قَالَ أَبُو عَمْرٍو: عَلَی السَّجَّادَهِ لَعْنَهُ اللَّهِ‌ وَ لَعْنَهُ اللَّاعِنِینَ‌ وَ الْمَلائِکَهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ‌، فَلَقَدْ کَانَ مِنَ الْعُلْیَائِیَّهِ الَّذِینَ یَقَعُونَ فِی رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ لَیْسَ لَهُمْ‌ فِی الْإِسْلَامِ نَصِیبٌ.

[9]. معجم رجال الحدیث (الخوئی، السید أبوالقاسم) ، جلد : 6 ، صفحه : 25

[10]معجم رجال الحدیث (الخوئی، السید أبوالقاسم) ، جلد : 20 ، صفحه : 33 نعم الظاهر أنه ثقه، و ذلک لأن صفوان قد شهد بأن کتاب موسى بن بکر مما لا یختلف فیه أصحابنا.

[11]. الکافی- ط دار الحدیث (الشیخ الکلینی) ، جلد : 13 ، صفحه : 568 حُمَیْدُ بْنُ زِیَادٍ ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَهَ ، قَالَ : دَفَعَ إِلَیَّ صَفْوَانُ کِتَاباً لِمُوسَى بْنِ بَکْرٍ ، فَقَالَ لِی : هذَا سَمَاعِی مِنْ مُوسَى بْنِ بَکْرٍ ، وَقَرَأْتُهُ عَلَیْهِ فَإِذَا فِیهِ : مُوسَى بْنُ بَکْرٍ ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَعِیدٍ ، عَنْ زُرَارَهَ ، قَالَ : هذَا مِمَّا لَیْسَ فِیهِ اخْتِلَافٌ عِنْدَ أَصْحَابِنَا : عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ وَعَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیهما‌السلام أَنَّهُمَا سُئِلَا عَنِ امْرَأَهٍ تَرَکَتْ زَوْجَهَا وَأُمَّهَا وَابْنَتَیْهَا؟

*******************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

نقد کلام مرحوم خوئی

گفتیم در سند روایت اول از طائفه دوم موسی بن بکر است ما او را به جهت نقل ابن ابی عمیر و صفوان از او ثقه می‌دانیم بلکه این دو نفر کتاب موسی بن بکر را نقل میکنند فهو ثقهٌ.

لکن مدرسه نجف مرحوم خوئی میفرمایند الظاهر أنه ثقه و ذلک لأن صفوان قد شهد بأنّ کتاب موسی بن بکر ممّا لایختلف فیه اصحابنا.[2]

ایشان از عبارتی که در سند روایتی از کافی وارد شده برداشت کرده‌اند صفوان شهادت داده کتاب موسی بن بکر مما لایختلف فیه اصحابنا است. اگر کتابی در عصر أئمه باشد که اصحاب در اعتماد به آن اختلاف نداشته باشند یعنی اجماع بر اعتماد به آن باشد، لامحاله وثاقت بلکه بالاتر از وثاقت نویسنده این کتاب ثابت می‌شود.

گفتیم بعض ارباب تحقیق ظاهرا به اصل آن عبارت مراجعه نکرده‌اند و فقط کلام مرحوم خوئی را دیده‌اند و مطلب بالاتری از کلام مرحوم خوئی را ادعا میکنند و میفرمایند طبق نقل مرحوم خوئی کتاب موسی بن بکر مشهور و معتمد عند الاصحاب بوده لذا اگر وسائط هم ضعیف باشند اهمیت ندارد پس اگر فرد منحرفی مثل سجاده هم روایتی از موسی بن بکر نقل کند یعنی از کتاب او نقل کرده لذا این روایت معتمد است. ایشان نتیجه می‌گیرند روایت محل بحث ما معتبر خواهد بود.

عرض می‌کنیم نقد کلام مرحوم خوئی را در مباحث اجاره به تاریخ 1388.12.01 مطرح کرده بودیم[3] که اینجا خلاصه‌اش را بیان می‌کنیم.

عبارت مورد استناد مرحوم خوئی در کافی است که مرحوم شیخ کلینی نقل میفرمایند حُمید بن زیاد عن حسن بن محمد بن سُماعه قال دفع الیّ صفوان کتابا لموسی بن بکر، فقال لی هذا سماعی من موسی بن بکر و قرأتُه علیه،[4] فإذاً فیه موسی بن بکر عن علی بن سعید عن زراره قال هذا مما لیس فیه اختلاف عند اصحابنا عن ابی عبدالله و عن ابی جعفر علیهما السلام انهما سئلا عن امرأه ترکت زوجها و أمّها و ابنتیها ... [5]

در جمله "فقال هذا مما لیس فیه اختلاف" حداقل دو احتمال است:

احتمال یکم: ضمیر قال به زراره برمی‌گردد یعنی زراره گفت در این حدیثی که میخواهم نقل کنم اختلافی بین الاصحاب نیست.

احتمال دوم: ضمیر به صفوان برمی‌گردد یعنی وقتی صفوان کتاب را به حسن بن محمد ابن سماعه میدهد میگوید هذا الکتاب لیس فیه اختلاف بین اصحابنا.

مرحوم خوئی و بعضی احتمال دوم را برداشت کرده‌اند.

در نقد احتمال دوم می‌گوییم:

اولا: احتمال دوم خلاف ظاهر است زیرا جمله "فإذاً فیه" بی معنا می‌شود.

لذا احتمال دوم که صفوان گفته کتاب موسی بن بکر لیس فیه اختلاف بین اصحابنا، خلاف ظاهر این عبارت است و قابل گفتن نیست.

کبرای استدلال مرحوم خوئی این بود که صفوان گفته کتاب موسی بن بکر لیس فیه اختلاف، با توضیحی که دادیم این کبری قابل اثبات نیست.

ثانیا: علی فرض اینکه این جمله از صفوان باشد یعنی صفوان گفته کتاب موسی بن بکر لیس فیه اختلاف بین اصحابنا، این کتاب که دست ما نرسیده، روایاتش را هم نمیدانیم کدام روایات بوده است.

بله آنچه صفوان نقل میکند از موسی بن بکر روشن است که از کتاب موسی بن بکر است و اگر از کتاب هم نباشد معتبر است همینطور اگر ابن ابی عمیر نقل کند اما اینجا عن سجاده عن موسی بن بکر است. از کجا معلوم سجاده از آن کتاب نقل کرده باشد؟

مخصوصا با توجه اینکه قرائن مختلف داریم بعض اصحاب کتب مشهور داشتند اما روایاتی توسط بعض روات شاذ از آنان نقل میشود که در کتب مشهورشان نیست. به تفصیل بعض کتب را بررسی کرده ایم که گاهی بین گزارشات و کتب، عام و خاص من وجه و گاهی عام و خاص مطلق است.

از کجا بدانیم سجاده‌ای که توثیق هم ندارد از کتاب موسی بن بکر نقل کرده که بگوییم کتاب مشهور بوده مخصوصا دو بزرگی که کتاب موسی بن بکر از طریق آنان بوده این روایت را نقل نکرده اند.

بعض دوستان تحقیقی داشتند که شیخ طوسی در تهذیب همین روایت را از موسی بن بکر نقل میکند و قاعده‌ای داریم که وقتی صدّر شیخ طوسی به یک راوی، غالبا از کتاب او نقل میکند. شیخ در تهذیب طریقش به کتاب موسی بن بکر را ذکر نکرده لکن در فهرست می‌فرمایند: موسی بن بکر له کتاب اخبرنا به ابن ابی جید عن ابن الولید عن الصفار عن ابراهیم ابن هاشم عن ابن ابی عمیر و رواه صفوان بن یحیی عنه.[6] پس طریق شیخ طوسی به موسی بن بکر در تهذیب در نقل این روایت، همان طریق مذکور در فهرست بوده لذا روایت اینگونه است که عن صفوان عن ابی عبدالله علیه السلام مثلا.

این کلام خوب است اما مناقشات پیرامونی دارد، اگر نقل کافی از سجاده نبود ممکن بود این مطلب را به کمک قرائن اثبات کنیم لکن اطمینان داریم تراث موسی بن بکر دست مرحوم کلینی بوده در این صورت وقتی این روایت را ابن ابی عمیر و صفوان از موسی بن بکر نقل کرده باشد چطور شیخ کلینی به جای نقل از آن دو، از فردی مثل سجاده با آن انحرافات عجیب نقل کند؟

لذا این بیان مرحوم خوئی نه کبرویا صحیح است چنانکه جمعی از تلامذه ایشان و بعض رجالیان مکتب قم به ایشان اشکال میکنند نه صغرویا زیرا معلوم نیست این روایت از کتاب موسی بن بکر باشد.[7]

نتیجه اینکه اعتماد به این روایت ثابت نیست.

بررسی دلالت

مدلول روایت بر فرض صدور این است که در مقابل امام هفتم علیه السلام دینارهایی گذاشته شد، حضرت یکی را برداشتند نصف کردند و به موسی بن بکر فرمودند این دینار را در چاه فاضلاب بیانداز تا چیزی که در آن غش است فروخته نشود.[8]

ممکن است از این روایت استفاده شود که معامله شیء مغشوش مجاز نیست.

به بررسی بیشتر روایت میرسیم که آیا طبق این روایت درهم مغشوش را باید نابود کرد؟ ما در بحث دراهم مغشوشه از مکاسب محرمه به تفصیل بحث کردیم در مباحث بعدی به اختصار اشاره میکنیم و به این سؤال مختصرا پاسخ میدهیم.

[1]. جلسه 63، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 609، یکشنبه، 1404.10.07.

[2]معجم رجال الحدیث (الخوئی، السید أبوالقاسم) ، جلد : 20 ، صفحه : 33 نعم الظاهر أنه ثقه، و ذلک لأن صفوان قد شهد بأن کتاب موسى بن بکر مما لا یختلف فیه أصحابنا.

[3]. جهت استماع صوت این جلسه به این پیوند مراجعه کنید.

[4]. (یعنی وجاده نیست که کتابش را به من داده باشد بلکه خودم از او شنیده‌ام و بعد از نوشتن برای او خوانده‌ام)

[5]. الکافی- ط دار الحدیث (الشیخ الکلینی) ، جلد : 13 ، صفحه : 568

[6]. الفهرست (الشیخ الطوسی) ، جلد : 1 ، صفحه : 242

[7]. امکان این نکته هم هست که مرحوم خوئی به نقل کسانی که در تدوین معجم رجال به ایشان کمک میکرده اند اعتماد کرده و اصل عبارت کافی را ندیده اند و الا اگر دیده بودند حتما چنین مطلبی را ادعا نمی‌فرمودند.

اینکه میگوییم باید دقت شود در رجوع به منابع اصلی. زمانی مؤسسه موضوع شناسی فقهی به من گفتند میخواهیم برای موضوع شناسی ها در فقه به اساتید کمک کنیم و موضوع شناسی را انجام دهیم و شما حکم را بررسی کنید، من قبول نکردم چرا که در موضوع شناسی مقلد آنها خواهیم شد.

[8]. شهید صدر در اقتصادنا در موردی روایتی را ذکر میکنند در اجاره الارض باکثر، ذیل این رواین مطالب مفصلی بیان میکنند همه اینها به خاطر این بوده که یک کلمه ذیل روایت دیده نشده و ایشان هم به منبع اصلی مراجعه نکرده و الا این مقدار بسط در مطلب نمیدادند. لذا رجوع به منابع اصلی روایات مهم است.

*************************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

مطلبی در رابطه با کتاب تهذیب

ذیل روایت اول از طائفه دوم به مطلبی از کتاب تهذیب اشاره می‌کنیم.

قسمتی از این مطلب در نوشته بعض فضلای نجف[2] که اخیرا به چاپ رسیده هم آمده لکن ما در کتاب الخمس حدود بیست سال قبل بیان کردیم که مرحوم شیخ طوسی نسبت به اسناد روایات تهذیب و استبصار قاعده‌ای بیان میکنند[3] ضمن دو نکته:

یکم: مرحوم شیخ طوسی تصریح میکنند در تهذیب و استبصار هر روایتی که مصدَّر به یک راوی بود یعنی در صدر روایت گفتم عمار ساباطی عن فلان عن ابی عبدالله علیه السلام معنایش این است که من روایات این فرد را از کتاب یا اصل خودش نقل میکنم.

دوم: می‌فرمایند اگر در مشیخه تهذیب طریق به آن فرد صدر روایت را ذکر کردم معلوم میشود روایت عمار ساباطی را از کتاب او نقل کردم و طریق هم همان است که در مشیخه گفته ام. اما اگر در مشیخه تهذیب و استبصار طریقم را به این راوی مصدَّر ذکر نکردم از فهرست استفاده کنید و در فهرست اگر طریق به این فرد را ذکر کردم فهو المطلوب.

جمعی کثیری از اعلام از جمله مرحوم خوئی در مطلق مواردی که در فقه برخورد میکنند همین قاعده را تطبیق میدهند.

عرض میکنیم شاید در غالب موارد مرحوم شیخ طوسی به قانون و قاعده ای که بیان کرده اند ملتزم بوده‌اند لکن موارد زیادی هم داریم که انسان بعد دقت میبیند مرحوم شیخ طوسی به این قاعده ملتزم نبوده‌اند یعی روایت مصدَّر به فردی است که ظاهرا باید از کتاب او نقل کرده باشند لکن بر اساس قرائن اینگونه نیست لذا روایت دچار ارسال خواهد بود و با یک تجمیع القرائن خاصی باید از ارسال آن را خارج کرد.

نمونه اول: روایات عمار ساباطی

مرحوم شیخ در تهذیب روایتی مصدَّر به عمار ساباطی نقل میکند مشهور از جمله مرحوم خوئی می‌فرمایند این روایت موثقه است زیرا شیخ طوسی روایت را مصدَّرا به نام عمار ساباطی نقل کرده یعنی علی القاعده شیخ طوسی خبر را از کتاب یا اصل عمار ساباطی نقل کرده‌اند. در مشیخه تهذیب هم طریق به عمار ساباطی را ذکر نکرده لکن در فهرست طریق به کتاب عمار ساباطی را ذکر کرده و طریق معتبر است پس این خبر معتبر است این مشی‌ای که مرحوم خوئی طبق همان قاعده دارند.

وقتی دقت میکنیم می‌بینیم از جهتی مرحوم شیخ در فهرست وقتی به عمار ساباطی می‌رسند میفرمایند له کتاب کبیرٌ جیّدٌ معتمد.[4] پس تصدیر به عمار ساباطی معنایش این است که این کتاب دست مرحوم شیخ بوده است. از جهت دیگر در مراجعه به تهذیب می‌بینیم می‌بینیم ده‌ها روایت را مع الواسطه از عمار ساباطی نقل می‌کنند نه از کتاب او. حدود شصت روایت را به واسطه محمد بن احمد بن یحیی صاحب نوادر نقل می‌کنند، حدود 30 روایت عمار ساباطی را از کتاب سعد بن عبدالله نقل میکند، حدود 30 روایت را از کتاب ابن محبوب نقل میکند و از طریق شیخ کلینی 25 روایت، از طریق احمد بن محمد بن عیسی 15 روایت نقل می‌کنند و تنها مستقیما از عمار ساباطی حدود پنج روایت نقل میکند.

اگر کتاب کبیر جیّد و معتمد عمار ساباطی دست شیخ طوسی بوده چرا روایات فراوانی را با واسطه دیگران نقل میکنند؟ اگر چند روایت محدود بود میگفتیم شاید آن زمان نقل، کتاب نزدشان نبوده اما این نکته ده‌ها بار در تهذیب تکرار میشود.

نمونه دوم: زید شحام

مرحوم شیخ طوسی روایتی نقل میکند مصدَّر به زید شحّام عن ابی عبدالله علیه السلام. مرحوم خوئی میفرمایند چون زید شحّام در صدر روایت آمده فقد اخذه من کتاب الزید. شیخ طوسی در مشیخه به زید شحام طریق ندارد لکن در فهرست طریقشان به کتاب زید شحام را نقل میکنند و در این طریق ابوجمیله است که ضعیف است فطریقه الی زید الشحام ضعیفٌ.

عرض میکنیم اگر تصدیر به راوی یعنی اینکه شیخ طوسی به کتاب زید شحام دسترسی داشته چرا فقط در تهذیب یک روایت مصدر به زید شحّام است و ده‌ها روایت را از زید شحام مع الواسطه نقل میکنند؟ پس قاعده ابتدائی که شیخ طوسی فرمودند متزلزل میشود که ممکن است در مواردی آن را رعایت نکرده‌اند.

نمونه سوم: عباس بن معروف

مرحوم شیخ مصدّر به عباس بن معروف روایت نقل میکنند عن فضاله عن ابی المعزی یا ابی المغری (که نسبت به این اختلاف نسخه قبلا بحث کرده ایم) عن ابی بصیر عن ابی عبدالله علیه السلام. مرحوم خوئی میفرمایند شیخ طریقش را در مشیخه به عباس بن معروف ذکر نکرده اما در فهرست فرموده له عددا من الکتب و طریق را ذکر کرده که مرحوم خوئی آن را بررسی میکنند.

عرض میکنیم مراجعه کنید مرحوم شیخ طوسی از عباس بن معروف که کتاب هم دستشان بوده طبق قاعده خودشان، حدود پنج روایت نقل میکنند و مستقلا هم دو یا سه روایت با روات دیگر مثل حسن بن علی و علی بن سندی دارند.

به واسطه دیگران هم 140 روایت از عباس بن معروف نقل میکنند.

کلام ما این است که اگر کتاب دست ایشان بوده چرا 140 روایت را از واسطه استفاده میکنند؟

ده ها مورد مصدَّر به رواتی است مثل ابراهیم بن مهزیار، احمد بن محمد بن حسن بن ولید، جابر ابن عبدالله انصاری، زید بن جهم هلالی، عبدالله بن سیابه، علی بن سندی، محمد بن زید الطبری و موارد دیگر روایات مصدر به اینها است اما از قرائنی مطمئن هستیم از کتابشان شیخ طوسی نقل نکرده‌اند.

پس اگر تهذیب روایاتش مصدّر به فردی است که در خود مشیخه طریق داشت به آن فرد ما اعتماد میکنیم اما اگر در مشیخه طریق به آن فرد نداشت و خواستیم سراغ فهرست برویم و طریق فهرست را اینجا تطبیق دهیم احتیاج به دقت و تامل و تجمیع القرائن دارد که به چند قرینه اشاره می‌کنیم:

قرینه یکم: فی الجمله اطمینان کنیم این روایت مصدَّر، از کتاب او بوده است یعنی قرینه بر خلاف نداشته باشیم. این مواردی که اشاره کردیم و سایر موارد که قرینه میشود بر اینکه مع الواسطه از کتاب او نقل نکرده طریق فهرست برای ما فائده ندارد لذا باید حکم به ارسال کنیم در بعض موارد.

قرینه دوم: موارد زیادی در کتب اختلاف نسخه است و باید احراز کنیم آن طریق در فهرست که ذکر شده به همان نسخه ای است که آن نسخه در تهذیب دست شیخ بوده است. اینجا لازم است تفصیل و تحقیقی انجام شود که شیخ، اول فهرست را نوشته یا اول تهذیب را. وقتی فهرست مینوشتند کدام نسخه دستشان بوده و اینها باید دقت شود.

قرینه سوم: سایر کتب از جمله سایر کتب اربعه هم باید توجه شود و قرائن دیگری که ممکن است مطلب را به نحوی حل کند.

حال نسبت به موسی بن بکر که روایت محل بحث مصدَّر به موسی بن بکر بود و مرحوم شیخ در فهرست از طریق صفوان و ابن ابی عمیر طریق به کتاب موسی بن بکر دارد لذا گویا شیخ فرموده عن صفوان عن موسی بن بکر. باید تحقیق شود آیا طریق صفوان از موسی بن بکر که در فهرست گزارش میدهد و میخواهید قضاوت کنید طریق تهذیب همین طریق است به موسی بن بکر، ببینید شیخ طوسی روایات موسی بن بکر را که نقل میکند چند روایت از طریق صفوان است و چند روایت از طریق غیر صفوان است؟

بعض دوستان استقصاء کردند  حدود 8 روایت در طریق تهذیب از صفوان از موسی بن بکر است. اما از غیر صفوان حدود 81 روایت داریم یعنی 81 روایت در تهذیب از غیر صفوان از موسی بن بکر است. آیا میتوانیم بگوییم هر روایتی را که شیخ در تهذیب مصدَّر به موسی بن بکر نقل کرده باشد از طریق صفوان بوده؟ مخصوصا با توجه به این نکته که وقتی شیخ کلینی این روایت را نقل میکند عن صفوان عن موسی بن بکر نیست بلکه عن سجاده عن موسی بن بکر است.

هنوز این مطلب جزئیاتی دارد که وارد نمیشویم.

لذا یک رساله رجالی بسیار ویژه این عنوان است که من صدّر الشیخ باسمه فی التهذیب. این موارد تحقیق شود چند نفر هستند، کتاب دارند یا نه و شیخ طریق دارد یا نه در مشیخه است یا در فهرست. میتوانیم طریق را کشف کنیم یا باید حکم به ارسال شود.[5]

[1]. جلسه 64، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 610، دوشنبه، 1404.10.08.

[2]. قبسات من علم الرجال.

[3]. تهذیب الأحکام؛ المشیخه، ص: 4: ... من ایراد الخبر على الابتداء بذکر المصنف الذى اخذنا الخبر من کتابه او صاحب الاصل الذی اخذنا الحدیث من اصله ...

الاستبصار فیما اختلف من الأخبار؛ المشیخه، ص: 304: و کنت سلکت فی أول الکتاب إیراد الأحادیث بأسانیدها و على ذلک اعتمدت فی الجزء الأول و الثانی،. ثم اختصرت فی الجزء الثالث و عولت على الابتداء بذکر الراوی الذی أخذت الحدیث من کتابه أو أصله على أن أورد عند الفراغ من الکتاب جمله من الأسانید یتوصل بها إلى هذه الکتب و الأصول حسب ما عملته فی کتاب (تهذیب الأحکام)

[4]. الفهرست (الشیخ الطوسی) ، جلد : 1 ، صفحه : 189

[5]. اشکالی ندارد بگوییم که شیخ از قاعده شان عدول کرده اند.

*********************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

روایت دوم: روایت سعد اسکاف

علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن محبوب عن ابی جمیله عن سعد الاسکاف عن ابی جعفر علیه السلام قال مرّ النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی سوق المدینه بطعام فقال لصاحبه ما أری طعامک الا طیّبا و سأله عن سعره فأوحی الله عزوجل ان یدس یده فی الطعام ففعل فأخرج طعاما ردیئاً فقال لصاحبه ما أراک إلا و قد جمعتَ خیانهً و غشّاً للمسلمین.[2]

بررسی سندی

دو راوی باید مورد بررسی قرار گیرد:

راوی اول: ابوجمیله مفضل بن صالح

برای اثبات ضعف او به دو دلیل تمسک شده است:

دلیل اول: عبارتی است از مرحوم نجاشی در شرح حال جابر بن یزید جعفی که روی عنه جماعه غُمض فیهم و ضُعّفوا منهم عمرو بن شَمِر و مفضل بن صالح. میگوید از جابر بن یزید جعفی جماعتی روایت کرده‌اند که چشم پوشی شده از آنها یعنی اعتنا نشده به آنها و تضعیف شده‌اند که یکی مفضل بن صالح است.

مرحوم خوئی در معجم رجال برداشتشان از این عبارت نجاشی چنین است که ضعف این افراد عند الاصحاب متسالم علیه است لذا تضعیف تقویت می‌شود.

یکی از اعلام حفظه الله تعبیرشان این است که نجاشی مفضل بن صالح را به شدت تضعیف کرده است که ایشان همین عبارت استفاده کرده‌اند و چیزی غیر از این عبارت نیست.

عرض میکنیم نجاشی به صیغه جمع مجهول میگوید جماعتی از جابر حدیث نقل کرده‌اند که غمض فیهم. اما غامض و مضعِّف کیست؟ نجاشی میگوید فلانی تضعیف شده این نه تنها ادعای تسالم بر ضعف نیست بلکه به عکس یعنی یک نفر تضعیف کرده اما من تردید دارم. جمع بودن صیغه ضعّفوا مربوط به آن جماعت است و مضعِّف یک نفر است اما چه کسی است معلوم نیست. از کجای این عبارت استفاده میشود ضعف او متسالم علیه است؟ شدت تضعیف از کجای عبارت به دست می‌آید؟

حتی اینکه خود نجاشی هم تضعیف را قبول داشته باشد معلوم نیست.

شاهد نادرست بودن برداشت مرحوم خوئی از این عبارت این است که در مورد دیگر از مشابه این جمله تضعیف برداشت نمیکنند. مثلا نجاشی در شرح حال عبدالرحمن بن حماد میگوید رُمی بالضعف و الغلو. یعنی ضُعّف یعنی گفته شده ضعیف است. خود مرحوم خوئی میفرمایند لایعتمد علی الرمی المزبور لجهالته. ما اعتنا به این رمی نمیکنیم چون رامی مجهول است و نمیدانیم کیست.

لذا به نظر ما جمله محل بحث نه تنها دال بر تسالم بر ضعف نیست بلکه حتی دال بر تضعیف از سوی نجاشی هم نیست.

دلیل دوم: تضعیف ابن غضائری. او میگوید ضعیفٌ کذابٌ یضع الحدیث.

این عبارت بدون شک دال بر تضعیف است. شاید مقصود نجاشی همین تضعیف ابن غضائری بوده و اما خود نجاشی قبول نداشته است.

ما در سابق زمان به تبع جمعی از اعلام از جمله مرحوم خوئی به تضعیفات ابن غضائری اعتنا نمیکردیم به این جهت که انتساب این تضعیفات به ابن غضائری را ثابت نمیدانستیم نه به خاطر عبارتی که مشهور شده و بعض اعلام مکتب قم هم میگویند که قلّما اینکه کسی از نیش قلم و تضعیف ابن غضائری سالم خارج شود، این اصلا صحیح نیست. ابن غضائری هم کتاب توثیقات داشته هم کتاب تضعیفات داشته کتاب توثیقات دست ما نرسیده است. اگر آن قسمت از توثیقاتش بررسی شود که به ما رسیده نسبتش با تضعیفات بررسی شود و همچنین اگر حجم تضعیفات ابن غضائری با تضعیفات دیگران مقایسه شود طبق حساب احتمالات به این نتیجه می‌رسیم که به هیچ وجه نمیتوان گفت دأب ایشان بر تضعیف بوده است.

ما در گذشته عقیده داشتیم این تضعیفات که معمولا علامه از ابن غضائری گزارش میدهد انتسابش به ابن غضائری معلوم نیست.

طبق این مبنا باید بگوییم تضعیف نجاشی نسبت به ابوجمیله ثابت نیست انتساب تضعیف به ابن غضائری هم ثابت نیست.

دلیل بر توثیق، نقل بزنطی به سند صحیح عن مفضل بن صالح است و اگر کسی نقل اعلام ثلاثه را اماره وثاقت بداند که ما میدانیم طبق این مبنا باید گفته شود مفضل بن صالح ثقه است به نقل بزنطی در سند صحیح. بعض اعلام با همین توضیح که گفتیم باید توثیق را بگویند چون طبق مبانی شان کامل است اما نمیگویند.

لکن ما بعد تحقیقاتی که باز در گذشته بیان کردیم اگر علامه توثیق یا تضعیفی را از ابن غضائری نقل کرد و ابن داود خلاف آن را از ابن غضائری نقل نکرد تضعیف یا توثیق ابن غضائری را اگر مخالف نداشته باشد قبول میکنیم. گفتیم مواردی داریم که ابن داود بر خلاف گزارش علامه از ابن غضائری نقل میکند.[3]

طبق مبنای ما تضعیف ابن غضائری نسبت به مفضل بن صالح ثابت است، این تضعیف با نقل بزنطی که اماره وثاقت است تعارض و تساقط میکند. دلیل بر ضعف مفضل بن صالح بعد التساقط نداریم اما دلیل بر توثیق هم نداریم. لذا این راوی مجهول خواهد بود و روایت او قابل اعتماد نیست از باب جهالت نه از باب ضعف.[4]

راوی دوم: سعد اسکاف

سعد اسکاف یا سعد بن طریف که سابق هم بحث کرده ایم شیخ طوسی در رجال میگویند صحیح الحدیث این را اماره وثاقت بلکه بالاتر از وثاقت میدانیم.

از طرف دیگر نجاشی میگوید یُعرف و یُنکر قبلا توضیح دادیم نجاشی به دو صورت از این توصیف استفاده میکند:

ـ گاهی حدیث را با این تعبیر توصیف میکند و میگوید حدیثه یعرف و ینکر یعنی احادیث منکرات هم دارد. مثلا در احمد بن حسین بن سعید اهوازی میگوید اصحبنا القمییون ضعفوه و قالوا هو غال و حدیثه یعرف و ینکر هم حدیث شناخته شده دارد هم منکرات.

ـ گاهی نجاشی راوی را با این تعبیر توصیف میکند و میگوید یعرف و ینکر. مثلا در شرح حال بکر بن عبدالله بن حبیب المزنی میگوید یعرف و ینکر یسکن الری له کتاب النوادر. اگر توصیف راوی باشد یعنی این راوی مختلف فیه است. یعنی نزد بعضی ثقه و مورد اعتماد است و نزد بعضی این راوی منکر است اما خود نجاشی چیزی نمیگوید و ساکت است.

نسبت به سعد اسکاف این توصیف به شخص اسناد داده شده که یعرف و ینکر.

خود نجاشی ساکت است بنابراین مرحوم شیخ او را تصحیح کرده و نجاشی ساکت است، از جهت دیگر قبلا که ما تضعیفات ابن غضائری را اعتنا نمیکردیم میگفتیم سعد اسکاف ثقه است و نجاشی ساکت است و شیخ فرموده صحیح الحدیث تضعیف ابن غضائری هم فائده ندارد لذا سعد اسکاف ثقه است اما وقتی با تفصیل خاصی به تضعیفات ابن غضائری اعتنا کردیم ابن غضائری او را تضعیف کرده لکن این نقل تضعیف قابل قبول نیست و نهایتا وثاقت سعد اسکاف قابل اثبات است که سال گذشته در تصحیح سند عهدنامه مالک اشتر توضیح دادیم و جلسه بعد اشاره می‌کنیم.

[1]. جلسه 65، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 611، سه‌شنبه، 1404.10.09.

[2]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 282

[3]. علی ما سمعنا یکی از اعلام مدرسه نجف حفظه الله تضعیف ابن غضائری را قبول میکنند البته نمیدانیم این قیودی که ما مطرح کردیم را هم دارند یا نه.

[4]. بررسی کنید اگر بتوان با تجمیع القرائن وثاقتش را ثابت کرد و یا وجه ترجیح برای توثیق پیدا کرد امکان توثیق هست. ابن ابی عمیر و جعفر بن بشیر از او نقل کرده اند. اینکه گفته شده واضع نامه از معاویه به محمد بن ابی بکر ابوجمیله بوده این هم باید بررسی شود ناقل چه کسی است و در مباحث اعتقادی اشاره کرده ایم به مطالب ابوبکر خوارزمی باید مراجعه شود.

ابن غضائری بسیار دقیق است هم در تضعیف هم در توثیق. شاهدش مواردی است که دیگران تضعیف کرده اند اما ایشان توثیق کرده.

**********************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

کلام در بررسی طائفه دوم از روایات باب غش بود. طائفه دوم اخص از طائفه اول بود و غش در معاملات را تحریم می‌کرد. در روایت دوم دو راوی مورد تامل بودند یکی مفضل بن صالح و دیگری سعد اسکاف.

دوستان تحقیقات متعددی ارائه داده‌اند که به چند نکته اشاره میکنیم:

نکته اول: نقدی بر مضر دانستن بررسی رجالی روایات

یکی از دوستان مطلبی از بعض فضلای نجف ارائه دادند[2] که نقد کلی بر منهج رجالی مرحوم خوئی است که باید در جای خودش بررسی شود.

نسبت به منهج رجالی مرحوم خوئی قدس الله روحه الزکیه دو نگاه وجود دارد بین مُفِرطٍ و مُفَرّط.

یک نگاه تابع محض است بدون هیچ نقد و بررسی. در مباحث اجاره گفتیم یکی از فضلای تلامذه مرحوم خوئی که تقریرهایی از ایشان نوشته‌اند و مرحوم خوئی هم تقریظ بر تقریرات ایشان نوشته اند. ایشان مباحث کتاب الاجاره خودشان را که بیش از سیصد صفحه بود در تمام این مباحث من الاول الی الاخر هر جا مبحث رجالی مطرح بود ایشان حتی یک جا یک اشکال به استادشان نکردند. گویا تمام محتوای رجالی که مرحوم خوئی دارند را پذیرفته اند حتی در اختلاف نقل بین دو روایت در کافی و تهذیب که بحث رجالی هم نبود مرحوم خوئی میفرمایند بین این دو نقل اختلاف است اما چون کافی و شیخ کلینی اضبط است ما طبق این نگاه شیخ کلینی فتوا میدهیم و جالب است بررسی کردیم دیدیم نگاه مرحوم خوئی عکس است یعنی آنچه ایشان میگویند در کافی آمده در تهذیب آمده نه کافی و این محقق هم عین مرحوم خوئی همان خطا را مرتکب شده اند و کافی را به جهت اضبطیت مقدم میکنند.

یک نگاه از بعض فضلائی که قم بودند و نجف رفتند مطرح میشود که گویا نگاه رجالی مرحوم خوئی در مواجهه با روایات مشکلاتی دارد که ما به سمت اعتبار مضمونی نسبت به بروایات باید برویم نه اعتبار سندی.

این باید در جای خودش تحلیل شود که آیا واقعا منهج رجالی مرحوم خوئی با اعتبار مضمونی تهافت دارد یا خیر و مقصود از اعتبار مضمونی چیست و آیا با این نگاه (البته این تعبیر سخت است اما) به سمت یک اخباریگری نوین پیش میرویم یا نه؟

جمع بین اعتبار مضمونی و سندی هم ممکن است که ما هم گاهی داریم. نمیگوییم منهج رجالی مرحوم خوئی نقد ندارد و ما نوشته های مفصلی تحت عنوان ملاحظات علی معجم رجال الحدیث داریم اما نقد به معنای این نیست که چنین تعابیری گفته شود که باید از منهج رجالی مرحوم خوئی فاصله گرفت و باید حوزه را از خواب بیدار کرد.

نکته دوم: صرف بررسی محتوایی روایات یک راوی کافی نیست.

نسبت به مفضل بن صالح نحن من المتاملین هستیم. چند نفر از دوستان تحقیقاتی ارائه دادند که با بررسی مضمون احادیثش یا طبق حساب احتمالات ایشان را تایید کنیم. این را هم ما قبول نداریم.

آیا نقل اعلام از یک نفر میتواند اماره وثاقت باشد؟ و آیا بررسی محدود به روایات یک نفر در تراث موجود خودمان می‌تواند أماره مستقل بر وثاقت باشد؟ به نظر ما موارد مختلف است مثلا در بحث غلو نمیتوان فقط روایات موجود را بررسی کرد و گفت چون در این روایات علو نیست پس این راوی غالی نبوده وجهش را سابق هم توضیح دادیم که کتب اربعه تمحیص شده است. الان کتبی مثل الهفت و الاظله از بعض غلات منتشر میشود و روایاتی نقل میشود که نشان میدهد کتب اربعه تمحیص شده است پس اینکه روایت دال بر غلو در کتب اربعه پیدا نکردیم نمیتوانیم بگوییم یک راوی روایاتش خالی از غلو بوده است.

نکته سوم: سعد اسکاف قابل توثیق است

نسبت به سعد اسکاف سال گذشته ضمن بررسی عهدنامه مالک اشتر و پاسخ به شبهات بعض مستشرقان از جمله وداد القاضی که انتساب عهدنامه به حضرت امیر را انکار کرده بود بحث مفصلی داشتیم روایتی از سعد اسکاف نقل کردیم و گفتیم وقتی علامه حلی تضعیف ابن غضائری را نقل می‌کند سه صورت دارد:

صورت یکم: گاهی آنچه را مرحوم علامه نقل میکند ابن داود هم که دسترسی داشته به حل الاشکال و مطالب ابن غضائری را دیده، او هم تایید میکند. پس نقل تضعیف ابن غضائری برای ما معتبر است.

صورت دوم: گاهی مرحوم علامه تضعیف ابن غضائری را نقل میکند و ابن داود ساکت است. اینجا هم با تمحّل و بحث، تضعیف ابن غضائری را میتوان پذیرفت.

صورت سوم: گاهی مرحوم علامه از ابن غضائری تضعیف را گزارش میکند و ابن داود از ابن غضائری مطلب دیگری نقل میکند. اینجا ما صرفا به نقل تضعیف ابن غضائری توسط علامه نمیتوانیم اعتماد کنیم.

تحقیقات جدیدی هم داریم که در جای خودش ضمیمه میکنیم اما بالأخره اگر مرحوم علامه از ابن غضائری به گونه ای گزارش کرد که ابن داود مخالف آن را نقل کرد ما به این نقل علامه از ابن غضائری اعتماد نمیکنیم.

در مباحث گذشته[3] اشاره کردیم نسبت به سعد اسکاف مرحوم علامه در خلاصه الاقوال از ابن غضائری نقل میکند که ضعیفٌ، ابن داود از رجال ابن غضائری نقل میکند که نسبت به سعد بن طریف ابن غضائری گفته فیه نظر یروی عن اصبغ بن نباته. یعنی ابن داود میگوید ابن غضائری تضعیف نکرده است و فقط فرموده فیه نظر یعنی نمیدانیم ثقه هست یا نه. در این مورد ما به نقل علامه نمیتوانیم اعتماد کنیم لذا قبلا نسبت به سعد بن اسکاف که همان سعد بن طریف است گفته ایم تضعیف ابن غضائری نسبت به سعد اسکاف ثابت نیست. شیخ طوسی فرموده صحیح الحدیث لذا کلام شیخ طوسی بلامعارض است و سعد اسکاف ثقه است.

علاوه بر اینکه در همان بحث اشاره کرده‌ایم رجالیان اهل سنت سعد اسکاف را تضعیف میکنند و با صراحت وجه ضعف را تشیع او میدانند این هم موجب تقویت وثاقت سعد اسکاف است.

بعض رجالیان اهل سنت میگویند هو ضعیف الحدیث و یغرق فی التشیع.

ابن عدی در الکامل فی الضعفاء[4] از بعضشان نقل میکند هو یفرط فی التشیع از بعض دیگر نقل میکنند کان فیه غلوا فی التشیع. این هم قرینه است بر وثاقت سعد اسکاف.

لذا در اثبات اعتبار سند عهدنامه حضرت امیر به مالک اشتر اشاره کردیم تضعیف ابن غضائری نسبت به سعد اسکاف ثابت نیست و توثیق شیخ طوسی که صحیح الحدیث است معارض ندارد لذا سعد اسکاف ثقه است.[5]

پس فعلا حدیث دوم از طائفه دوم از یک جهت سندش تامل دارد که مفضل بن صالح است.

بررسی دلالی

متن روایت این بود که سعد الاسکاف عن ابی جعفر علیه السلام قال مرّ النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی سوق المدینه بطعام فقال لصاحبه ما أری طعامک الا طیّبا و سأله عن سعره فأوحی الله عزوجل ان یدس یده فی الطعام ففعل فأخرج طعاما ردیئاً فقال لصاحبه ما أراک إلا و قد جمعتَ خیانهً و غشّاً للمسلمین.[6]

سعد اسکاف از امام باقر علیه السلام نقل میکند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بازار مدینه میرفتند دیدند کسی طعام (گندم یا آرد) میفروخت که در عربی طعام هم بر گندم هم بر آرد اطلاق میشود، نگاه کردند فرمودند کالای شما خوب است و از قیمت سؤال فرمودند،[7] راوی میگوید وحی شد به نبی گرامی اسلام تا باطن طعام را هم ملاحظه بفرمایند لذا حضرت دست را بردند داخل طعام و مقداری بیرون آوردند دیدند در باطن طعام پست و بی کیفیتی است فهمیدند ظاهر سازی کرده و فقط ظاهرش جلوه و کیفیت دارد.[8] حضرت فرمودند ما أراک إلا و قد جمعتَ خیانه و غشاً للمسلمین. فرمودند تو نسبت به مسلمانان بین خیانت و غش جمع کرده ای.

فعلا مهم این است که اگر طعام ردیء را مخفی کاری کند و قسمت مرغوب را در ظاهر و قسمت نامرغوب را مخفی کند این مصداق غش است و حضرت کبرای کلی را هم بیان نکردند چون روشن است و صرفا فرمودند عمل تو مصداق خیانت و غش است. لذا این روایت به روشنی دلالت می‌کند غش در معامله مبغوض مولا است هر چند ممکن است گفته شود ذیلش تعمیم دارد که قد جمعت خیانه و غشا بین المسلمین لکن ما در استفاده تعمیم تامل داریم.

اینکه قصد در تحقق غش دخالت دارد یا نه؟ آیا غش در غیر معاوضات هم حرمت تکلیفی دارد یا نه؟ آثار وضعی چیست؟ آیا تحقق غش در جانب مشتری با بایع متفاوت است؟ جهل مشتری دخالت دارد یا نه؟ آیا غش بما لایخفی هم حرام است یا نه؟ به این مطالب و مطالب دیگر بعد بررسی روایات خواهیم پرداخت.

روایت سوم: روایت حسین بن زید

شیخ صدوق در من لایحضر میفرمایند و باسناده عن شعیب بن واقد عن حسین بن زید عن الصادق جعفر بن محمد عن ابیه عن آبائه عن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهم السلام (فی حدیث المناهی عن رسول الله انه قال) من غش مسلما فی شراء او بیع فلیس منا و یحشر یوم القیامه مع الیهود لأنهم أغشّ الخلق.[9]

بررسی سندی (ضعیف)

از نظر سند در طریق شیخ صدوق به شعیب بن واقد عده مجاهیل است. خود شعیب بن واقد هم مجهول است. حسین بن زید هم حسین بن زید بن علی بن الحسین فرزند زید شهید است که بعد شهادت پدر به تعبیر نجاشی امام صادق تبنّاه و ربّاه. حضرت ایشان را تحت تربیت خودشان قرار دادند روی عن ابی عبدالله علیه السلام له کتاب. ملقّب به حسین ذو الدمعه به جهت کثرت گریه بر پدرش.[10]

زید شهید به ابوالحسین هم مکنی است. در بعض کتب زیدیه گاهی روایات عن ابی الحسین آمده که یعنی همین زید. عل یما ببالی روایات زیدیه از او بسیار اندک است.

اما نقل صفوان به سند صحیح از حسین بن زید ثابت است لذا او ثقه است لکن سند حاوی چند فرد مجهول است و صرفا می‌تواند مؤید باشد.[11]

بررسی دلالی

روایت مفصلی داریم تحت عنوان حدیث مناهی النبی صلی الله علیه و آله و سلم مواردی که حضرت نهی فرموده اند. آیا این حدیث همان خطبه اواخر عمر شریف حضرت است یا موارد دیگر بوده در هر صورت متن این است که من غشّ مسلما فی شراء او بیع فلیس منا.

در بعض روایات متعلق غش، مسلمان است در بعض روایات مطلق انسان است. در هر صورت این روایت میفرماید من غش مسلما فی شراء او بیع لیس منا.

در جلسات گذشته گفتیم نسبت به تعبیر لیس منّا دو احتمال است: لیس من المسلمین و لیس منا اهل البیت. گفتیم روایتی از پیامبر قرینه است بر این که مقصود لیس من المسلمین است، آن روایت همین حدیث محل بحث است. لیس منا در این روایت یعنی از مسلمانان نیست و در قیامت با یهود محشور میشود چون یهودیان از نظر غش با دیگران بدترین مردم اند.

روایت چهارم که فردا وارد خواهیم شد روایتی است در عقاب الاعمال مرحوم شیخ صدوق عَنْ أَبِی سَلَمَهَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِی هُرَیْرَهَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالا خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص قَبْلَ وَفَاتِهِ وَ هِیَ آخِرُ خُطْبَهٍ خَطَبَهَا بِالْمَدِینَهِ حَتَّى لَحِقَ بِاللَّهِ تَعَالَى فَوَعَظَ بِمَوَاعِظَ ... مَنْ غَشَّ مُسْلِماً فِی بَیْعٍ أَوْ شِرَاءٍ فَلَیْسَ مِنَّا وَ یُحْشَرُ مَعَ الْیَهُودِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ لِأَنَّ مَنْ غَشَّ النَّاسَ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ.[12]

[1]. جلسه 66، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 612، سه‌شنبه، 1404.10.16. چهارشنبه قبل به جهت اعلام رسمی تعطیلی به دلیل برودت هوا، شنبه تا دوشنبه نیز به جهت ایام البیض و اعتکاف و تبلیغ دروس تعطیل بود.

[2]. پیوند به مطلب.

[3]. سال پنجم از مباحث مکاسب محرمه، جلسه 66 سال تحصیلی 1403-1404، مسلسل 492، یکشنبه، 1403.10.23. پیوند به مطلب.

[4]. الکامل فی ضعفاء الرجال (ابن عدی) ، جلد : 4 ، صفحه : 383

[5]. آنتان یکی از اساسی ترین ملاکاتشان در تضعیف، مذهب راوی است و الا ما از روی تعصب چنین نمیگوییم.

[6]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 282

[7]. در علم معصوم به موضوعات در کلام باید بحث شود ما در بعض مباحث هم توضیحاتی دادیم همان نکته ای که گفته میشود اذا شاء ان یعلم علم را قبول داریم. معصوم توانایی دارد که هر گاه بخواهد بداند میتواند بداند اما در مواردی این توانایی را إعمال نمیکند و در موضوعات به ظواهر عمل میکنند. خلاف اهل سنت که حتی انتساب جهل و خطا به حضرت میدهند.

[8]. در اقسام غش بحث خواهیم کرد که اگر متعارف بین مشتری و بایع این باشد که باطن با ظاهر متفاوت باشد بحث خواهیم کرد.

[9]. من لا یحضره الفقیه (الشیخ الصدوق) ، جلد : 4 ، صفحه : 14

[10]. رجال النجاشی (النجاشی، أبو العبّاس) ، جلد : 1 ، صفحه : 52

[11]. در کلمات شیخ صدوق اگر رُوی باشد و طریق هم نداشته باشد ما مرسل میدانیم اما اگر این تعبیر شود و طریق هم داشته باشد احتمال قوی است که با همان اسناد مذکور در مشیخه روایت را نقل کرده.

[12]. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال (الشیخ الصدوق) ، جلد : 1 ، صفحه : 280

***********************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

روایت سوم که روایت شعیب بن واقد بود گفتیم فیه عده مجاهیل و از نظر سند معتبر نیست. چند نفر از دوستان تحقیقات خوبی داشتند لکن در نتیجه تفاوت ندارد. به جهت زحمتی که دوستان کشیده‌اند اشاره می‌کنیم. به نظر ما در طریق شیخ صدوق به شعیب بن واقد محمد بن زکریا الجوهری الغلابی البصری معتبر و از مشایخ شیخ صدوق است و شیخ صدوق نسبت به او ترضی دارد. بحث ترضی را هم بارها توضیح دادیم و ترضی و حتی کثرت ترضی را اماره وثاقت نمیدانیم.

گفته‌ایم اینکه افندی در ریاض العلماء و حیاض الفضلاء گفته من اجله مشایخ الصدوق فائده ای ندارد چون حدس و نگاه به ترضی است.

حمزه بن محمد بن احمد هم از احفاد زید شهید است که توثیق ندارد. مگر اینکه در کتب معتبر انساب بررسی شود که توثیقی وارد شده یا نه. مثلا کتاب المجدی فی انساب الطالبیین که معتبر است در انساب. زمانی که مرحوم خوئی معجم رجال را تدوین میفرمودند این کتاب در دسترس نبود. بعدا مرحوم آقای دکتر احمد مهدوی دامغانی این کتاب را در امریکا پیدا کردند و با هماهنگی مرحوم آیت الله مرعشی به چاپ رساندند که معتبر است. نویسنده آن نسّابه مهمی است که ثقه هم هست. مشایخ شیخ صدوق هم در هاله‌ای از ابهام است. ببینید از این کتاب میتوانید نسبت به این حفید زید شهید نکته ای به دست بیاورید یا نه.

عبدالعزیز بن محمد ابهری هم مجهول است. شعیب بن واقد هم مجهول است. دیگر نخاستیم وارد بررسی اینها شویم.

اما نتیجه همچنان عدم اعتبار حدیث است.

این هم که در انتهای روایت آمده قال شعیب بن واقد که از حضرت پرسیدم این مناهی طولانی را چگونه پیامبر بیان فرموده‌اند و حضرت جواب دادند که اینها املاء پیامبر و نگارش حضرت امیر است. ظاهر تعبیر قال شعیب بن واقد این است که همین سند است که از شعیب بن واقد نقل میکند. احتمال ضعیف هم میرود که این کلام خود شیخ صدوق باشد که در این صورت با توجه به آن مبنا که وقتی شیخ صدوق میگوید قال الصادق علیه السلام یعنی اسنادش مسلم است و متفاوت است با زمانی که میگوید عن الصادق که إسنادش مسلّم نبوده است. اگر کسی این تفاوت را قبول کند که ما قبول نداریم ممکن است اینجا را هم تصحیح کرد. مرحوم خوئی اول تفاوت بین قال الصادق و عن الصادق را قبول داشتند بعد برگشتند اما مرحوم امام و تلمیذشان صاحب تفصیل الشریعه همچنان قبول دارند. گفتیم قال یا روی یا عن اینها تفنّن در تعبیر است و شواهدی هم اقامه کردیم.

لذا قال شعیب بن واقد اگر کلام شیخ صدوق هم باشد نمی‌تواند نکته خاصی را ثابت کند.

روایت چهارم: از عقاب الاعمال شیخ صدوق

چهارمین روایت را مرحوم شیخ صدوق در ثواب الاعمال و عقاب الاعمال به سندی که چندین مجهول در آن است نقل میکند عن ابی سلمه بن عبدالرحمن عن ابی هریره و عبدالله بن عباس قالا خطبنا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قبل وفاته خطبه بالمدینه و هی آخر خطبته حتی لحق بالله فوعظ بمواعظ ذَرَفت منها العیون و وجلت منها القلوب و اقشعرّت منها الجلود ... و فیه من غش مسلما فی بیع او شراء فلیس منّا و یحشر مع الیهود یوم القیامه لأن من غشّ الناس فلیس بمسلم ثم قال ألا و من غشّ مسلما فلیس منّا. [2]

علی فرض صدور، ابن عباس میگوید آخرین خطبه ای که پیامبر قبل رحلتشان برای مردم خواندند مواعظی را مطرح کردند که اشک مردم جاری شد و دلشان شکست و منقلب شدند از جمله مواعظ حضرت بیان حکمی در مورد غش بود.

این روایت از این جهت که ذیلش تعلیل آمده میتواند ذیل طائفه اول باشد و از جهت دیگر میتواند ذیل طائفه دوم باشد.

بررسی سند

سند این روایت معتبر نیست زیرا چندین راوی مجهول در آن است. لذا لابأس بکونه مؤیدا.

چون در سند این حدیث یک راوی آمده که عن ابی سلمه ابن عبدالرحمن، به این مناسبت نکته‌ای از مرحوم خوئی و معجم رجال ایشان بیان میکنیم که قبلا هم ذکر کرده ایم برای کارورزی مهم است.

از جمله تحقیقاتی که گردآوری کرده‌ایم تحت عنوان ملاحظات علی معجم رجال الحدیث، یک ملاحظه این است که موارد متعددی در معجم رجال الحدیث را احصاء کرده ایم که به تجمیع القرائن توجه نشده لذا موجب اشتباهاتی شده است. به مناسبت ذکر ابی سلمه بن عبدالرحمن در سند روایت محل بحث، به یک مورد اشاره میکنم.

ما در راویان روایات متعددی فردی داریم تحت عنوان ابو سلمه در معجم رجال الحدیث مرحوم خوئی می‌فرمایند: ابو سلمه روی عن ابی عبدالله علیه السلام و روی عنه احمد بن عائذ، روی عنه جعفر بن بشیر، روی عنه عمر بن زید، و روی عن عبد الرحمن بن عوف و روی عنه النضر بن سنان و روی عن محمد بن سعید غزوان و روی عنه محمد بن مسلم تا آخر.[3]

این ابو سلمه که از این روات نقل میکند و بعض این روات هم از او نقل میکنند کیست؟

مرحوم خوئی یک قاعده دارند که خیلی بکار میبرند و البته صحیح است اما باید به جوانبش توجه کرد. ایشان میفرمایند ابو سلمه کنیه چند نفر است مشهور در آنها سالم بن مُکرَم است لذا طبق این قانون این کنیه را حمل میکنیم بر فردی که اشهر است و کتاب هم دارد و او سالم بن مکرم است لذا میفرمایند اقول الاظهر ان المراد بأبی سلمه فی هذه الروایات سالم بن مکرم فإنه المعروف و الذی له کتاب.

ما نسبت به شخص سالم بن مکرم هم بحث کرده ایم نمیخواهیم وارد آنها شویم.

جناب ابو سلمه از امام صادق علیه السلام روایت دارد از امام کاظم هم سالم بن مکرم ابوسلمه روایت دارد، از عبدالرحمن ابن عوف هم روایت دارد مرحوم خوئی میفرمایند این ابوسلمه همان سالم ابن مکرم است. باید توجه کرد، سؤال ما این است که اگر ابو سلمه از امام کاظم علیه السلام روایت دارد آیا میتواند از عبدالرحمن ابن عوف که از اصحاب پیامبر است روایت داشته باشد و حداقل 150 سال فاصله دارند؟

ایشان میگویند هر جا ابو سلمه بود از هر کسی روایت نقل کند مقصود همان سالم بن مکرم است.

قرائن را دقت کنید: ابوسلمه از کدام عبدالرحمن بن عوف روایت دارد؟ در تهذیب ج4 باب فرض الصیام حدیث 421 آمده علی بن حسن بن فضال عن محمد بن عبید عن عبدالله بن موسی قال حدثنا نصر بن علی عن النضر بن سنان عن ابی سلمه عن عبدالرحمن بن عوف عن ابیه عن رسول الله شهر رمضان شهر فرض الله عزوجل علیکم صیامه فم صامه ایمانا و احتسابا خرج من ذنوبه کیوم ولدته أمه.[4]

در این سند ابو سلمه از عبدالرحمن بن عوف از پدرش نقل میکند و روشن است که این عبدالرحمن صحابی پیامبر است. طبق قاعده مرحوم خوئی که اشاره به همین روایت هم دارند میشود سالم بن مکرم. سؤال این است که سالم بن مکرم راوی از امام صادق و امام کاظم است چگونه ممکن است از اصحاب پیامبر روایت نقل کند؟

قرائن را که نگاه میکنیم میبینیم این ابو سلمه، سالم بن مکرم نیست. به کتب تسنن و بعض روایات شیعه که مراجعه میکنیم همین روایتی که الآن محل بحث ما است، کتب تسنن عن اطمینان میگوید عبدالرحمن بن عوف پسری دارد به نام ابوسلمه:

ـ سنن نسائی میگوید اخبرنا اسحاق بن ابراهیم قال حدثنا فضل بن دُکَین قال حدثنا نصر بن علی قال حدثنی النضر بن شیبان انه لقی ابا سلمه بن عبدالرحمن فقال له حدِّثنی بافضل شیء سمعتَه یُذکر فی شهر رمضان فقال ابوسلمه حدثنی عبدالرحمن بن عوف عن رسول الله صلی الله علیه و سلم انه ذکر شهر رمضان ففضله علی الشهور و قال من قام رمضان ایمانا و احتسابا خرج من ذنوبه کیوم ولدته امه.[5]

ـ همین حدیث را سنن ابن ماجه و مسند ابویعلی نقل میکند.

ـ ابن حجر در الاصابه میگوید و روی عنه اولاده ابراهیم و حمید و عمر و مصعب و ابو سلمه.[6]

اینها را که کنار هم میگذاریم اطمینان پیدا میکنیم عبدالرحمن بن عوف پسری داشته به نام ابوسلمه و او سالم بن مکرم نیست فرد دیگری است.

در سند روایت محل بحث آمده عن ابی سلمه بن عبدالرحمن بن عوف. روشن است ابو سلمه پسر عبدالرحمن بن عوف است پس همه جا نگویید ابو سلمه، سالم بن مکرم است حتی اگر از عبد الرحمن بن عوف نقل کند اصلا چنین چیزی ممکن نیست. پس توجه به تجمیع القرائن نشده است.

موارد متعدد دیگر هست که فرصت ذکر نیست.

با استفاده از این نکته یک اشتباه که در سند تهذیب هم در این روایت است روشن میشود. سند تهذیب مسلما درست نیست زیرا باید سند روایت اینگونه باشد عن ابی سلمه ابن عبدالرحمن بن عوف عن ابیه نه عن ابی سلمه عن عبدالرحمن عوف عن ابیه چون پدر عبد الرحمن عوف مشرک بوده و قبل بعثت پیامبر در دوره شرک از دنیا رفته و او نمیتواند از پیامبر حدیث نقل کند. پس روایت را ابی سلمه از پدرش عبدالرحمن بن عوف از پیامبر نقل میکند نه اینکه ابی سلمه از عبدالرحمن ابن عوف از پدر عبدالرحمن بن عوف از پیامبر نقل کند. پدر او قبل اسلام از دنیا رفته است.

ما سر سفره احسان علمی مرحوم خوئی در رجال نشسته ایم لکن ملاحظات هم در جای خودش باید دقت شود.

پس در این روایت محل بحث که وارد شده عن ابی سلمه بن عبدالرحمن روشن است که این ابی سلمه، سالم بن مکرم نیست بلکه ابی سلمه بن عبدالرحمن است همین پسر عبدالرحمن بن عوف است و روایت را او نقل می‌کند او هم مجهول است، سایر روات این سند هم مجهول اند لذا سند معتبر نیست.

بررسی دلالت

مدلول روایت مثل روایت قبلی است که رسول خدا علی فرض صدور فرموده اند من غشّ مسلما فی بیع او شراء فلیس منّا. هر کسی در بیع و شراء با مسلمان غش انجام دهد از ما نیست.

توضیح خواهیم داد که غش در شراء اقسامی دارد، گاهی معیب دانستن مبیع است، مشتری به بایع القاء میکند که کالای تو عیب دارد و اگر این القاء او در معاوضه تاثیر بگذارد و بایع از قیمت کم کند در حالی که عیب ندارد، غش است.

همچین غش در شراء این است که ثمنی که میخواهد در مقابل مبیع قرار دهد در آن غش کند. چه ثمن درهم و دینار باشد چه غیر اینها. در بحث دراهم مغشوشه بحث کردیم[7] اینجا هم اشاره خواهیم کرد. فرد کالایی را میخرد و درهم مغشوش می‌دهد که در روایتی وارد شده بود ستّوق و میفرمود القه فی البالوعه.

پس روایت میگوید من غش مسلما فی بیع او شراء فلیس منا و یحشر مع الیهود یوم القیامه.

تا اینجا روایت در طائفه دوم قرار میگیرد که غش در بیع و شراء است اما تعلیلی دارد که ممکن است آن را جزء طائفه اول قرار دهیم که لأن من غش الناس فلیس بمسلم.

در تعلیل هم تعبیر ناس آمده نه مسلم. الف و لام هم عهد نیست زیرا در جمله تعلیلیه خلاف ظاهر است و نمیشود به خاطر مورد علت را تخصیص زد.

ثم قال الا و من غش مسلما فلیس منا. تعبیر لیس منا مهم است.

روایت چهارم هم مضمونش دلالت میکند بر اینکه غشّ الانسان غیره حرام است و ظهور این لیس منا هم در حرمت تکلیفی است نه وضعی.

روایت پنجم روایت زینب العطاره الحولاء است که خواهد آمد.

 

حضرت استاد در ادامه نکاتی در بهره‌مندی از فیوضات ماه رجب و شعبان و آماده شدن برای ورود به ماه مبارک رمضان بیان فرمودند که می‌توانید به انتهای فایل صوتی این جلسه یا سایت حضرت استاد مراجعه بفرمایید.

[1]. جلسه 67، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 613، چهارشنبه، 1404.10.17.

[2]. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال (الشیخ الصدوق) ، جلد : 1 ، صفحه : 280

[3]. معجم رجال الحدیث (الخوئی، السید أبوالقاسم) ، جلد : 22 ، صفحه : 192

[4]. تهذیب الأحکام (شیخ الطائفه) ، جلد : 4 ، صفحه : 152

[5]. سنن النسائی (النسائی) ، جلد : 4 ، صفحه : 158

[6]. الإصابه فی تمییز الصحابه (العسقلانی، ابن حجر) ، جلد : 4 ، صفحه : 291

[7]. در سال دوم مکاسب محرمه، جلسه هفتادم – مسلسل 168 – ‌دوشنبه – 09/12/1400. روی این پیوند کلیک کنید.

*******************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

در آغاز بحث، یک مقدمه و چند نکته به اختصار اشاره میکنم:

به عنوان مقدمه باید توجه داشت اعتراض مسالمت آمیز نه تنها امر منفی نیست بلکه نشانه رشد اجتماعی و مسئولیت پذیری در جامعه و گام برداشتن در مسیر تعالی است و گاهی اعتراض مصداق امر به معروف و نهی از منکر است.

اما اغتشاش، یک حرکت سازمان یافته است که با هدف تخریب، ناامنی و تزلزل کشور و با سوء استفاده از مطالبات مردم شکل میگیرد. آنچه این چند روزه بالعیان مشاهده شد تحریک افکار عمومی، سپس تخریب اماکن عمومی، ایجاد وحشت و ترس در مردم، قتل و غارت، کشتن افراد بی گناه، حمله به بیمارستانها و اماکن مقدس و غیره بود که مصداق بارز اغتشاش و نه اعتراض بود.

امروز برای مردم از هر قشر و جناحی کاملا روشن شد که هدف این تحرکات اغتشاش است نه اعتراض.

آن هم به تحریک و دخالت مستقیم پست ترین انسانها که به جز خیانت، جنایت، غارت و چپاول ثروتهای مردم مظلوم هیچ پیشینه و سابقه‌ای ندارند.

بنابراین، وضعیت موجود که ناشی از اغتشاش است نه اعتراض نیازمند توجه به سه نکته است:

نکته یکم: نیروهای انتظامی که حافظ نظم جامعه هستند باید به وظیفه خودشان قاطعانه عمل کنند یعنی اگر تا امروز مماشات کردند که مردم متوجه شوند وضعیت چگونه است، امروز دیگر نیروی انتظامی باید قاطعانه به وظیفه اش عمل کند. با دشمنی که در کف خیابان ها این مشکلات را برای مردم ایجاد کرده باید قاطعانه برخورد شود.

نکته دوم: همه مردم ایران از هر قشر و گروه و حتی از هر جناح سیاسی و هر نحله فکری باید بدانیم رمز موفقیت و پیروزی این مردم در این جهان عجیب و غریب وحدت، اتحاد و عدم فُرقه و جدایی از یکدیگر است. رمز موفقیت در گذشته همین بوده امروز نیز همین است و در آینده هم همین خواهد بود.

کلام نورانی حضرت امیر صلوات الله و سلامه علیه امام معصومی که هم گذشته را با علم غیبش میداند هم آینده را میبیند در کلام نورانی‌شان یک سنت بزرگ الهی را بیان میکنند ان الله سبحانه لم یعط احدا بفُرقه خیرا ممن مضی و لا ممن بقی.[2]

این یک سنت بزرگ الهی است که خداوند به مردم و امت جدا شده از یکدیگر، خیر نداده، نمی‌دهد و نخواهد داد.

لذا امروز که تقریبا همه مردم ایران این خطر را احساس کرده و میبینند دشمن چگونه هستی و همه چیز آنها را هدف قرار داده با هر گرایش سیاسی که هستند باید بدانند عدم تفرقه و وحدت آن هم حول محور ولی فقیه و رهبر معظم که ستون خیمه انقلاب و این کشور است اگر شکل بگیرد خداوند هر خیری را نازل میکند.

نکته سوم: ما ضمن حمایت از دولت که مقام معظم رهبری هم وظیفه مردم را حمایت از دولت دانسته اند تذکر می‌دهیم دولت هم باید به وظیفه اش عمل کند. امروز در صورتی می‌توانیم با جنگ روانی، نشر اطلاعات دروغ و تحریک به خشونت و تروریسم مقابله کنیم که سوژه به دست دشمن ندهیم. لذا دولت هم باید دقت کند و اشتباهات خودش را تصحیح کند. الآن در صدد تذکر اشتباهات نیستیم هر چند در جلسات مختلف با آنان صحبت کرده ایم و نکاتی را با صراحت به گوششان رسانده‌ایم اما خواهشم از دولت این است که هم اشتباهاتش را تصحیح کند هم در مسیر خدمت به این مردم تلاش مضاعف کند.

ان شاء الله با عنایت خداوند تبارک و تعالی این فتنه هم جمع شود و مردم با اتحاد، ثمره استقامت خودشان را در پیروزی بر دشمن شاهد باشند.

برای شادی روح شهدای مظلوم این ایام و کسانی که به دست دشمنان قطعه قطعه شدند حمد و سوره‌ای قرائت می‌کنیم.

ان شاء الله دوستان در مراسماتی که اعلام شده مشارکت خواهند کرد.

 روایت پنجم: روایت حسین بن زید

قسمتی از سند چنین است عن احمد بن محمد عن عبدالرحمن بن ابی نجران عن صفوان عن خلف بن حماد عن حسین بن زید الهاشمی عن ابی عبدالله علیه السلام قال جائت زینب العطاره الحولاء الی نساء النبی و بناته و کانت تبیع منهنّ العطر فجاء النبی و هی عندهنّ فقال اذا اتیتِنا طابت بیوتُنا قالت بیوتک بریحک اطیب یا رسول الله فقال اذا بعتِ فأحسنی و لاتغشّی فإنه اتقی و ابقی للمال.

بررسی سندی

نسبت به خلف بن حماد دو نکته قابل ذکر است:

نکته اول:

نکته ای که برای کارورزی و لطائف مباحث رجالی مفید است. روایت دیگری از خلف بن حماد داریم که عن خلف بن حماد قال قلت للرضا علیه السلام إن اصحابنا یروون عن آبائک علیهم السلام إن الشعر لیله الجمعه و یوم الجمعه و فی شهر رمضان و فی اللیل مکروهٌ، و قد هممت أن أرثی أبا الحسن علیه السلام و هذا شهر رمضان فقال لی إرث إرث ابا الحسن فی لیله الجمعه و فی شهر رمضان و فی اللیل و فی سائر الایام فإن الله یکافیک علی ذلک.[3]

خلف بن حماد میگوید به امام هشتم علیه السلام عرض کردم اصحاب ما روایاتی را از پدران شما نقل میکنند که فرموده‌اند شب و روز جمعه و ماه مبارک رمضان شعر خواندن مکروه است، من دوست دارم پدر شما امام هفتم علیه السلام را مرثیه کنم ماه مبارک رمضان هم هست چه کنم؟

حضرت او را توصیه به مرثیه سرایی نمودند و فرمودند خداوند جزا هم به تو خواهد داد.

این روایت در تعارض واقع میشود با روایاتی که گفته می‌شود شعر مطلقا در ماه رمضان و شب و روز جمعه مکروه است، اینکه تعارض چگونه حل شود الآن مورد بحث نیست.

نکته رجالی این است که یکی از اعلام حفظه الله نسبت به همین روایت مرثیه بر امام هفتم علیه السلام میفرمایند نمیدانم چرا جمعی از فقها میگویند سند این روایت را به خاطر خلف بن حماد ضعیف میدانند با اینکه خلف بن حماد هم از مشایخ کشی هم هست و هم نجاشی و کشی او را توثیق کرده‌اند.

آیا خلف بن حماد که در این روایت میگوید قلت للرضا علیه السلام، میتواند از مشایخ کشی باشد؟

ایشان توجه نکرده‌اند که سه نفر خلف بن حماد داریم. یکی ابو صالح خلف بن حماد الکشی است که از مشایخ و استاد کشی است، و کشی در اختیار معرفه الرجال زیاد از او نقل دارد اما روشن است که با این فاصله زمانی بسیار نمیتواند راوی از امام هشتم علیه السلام باشد.

جناب کشی در ده‌ها گزارش میگوید حدثنا ابوصالح خلف بن حماد الکشی، روشن است که مقصود از اینها خلف بن حماد محل بحث که میگوید قلت للرضا علیه السلام نیست. این خلف بن حماد که استاد کشی است معمولا با دو یا سه واسطه از امام هشتم علیه السلام حدیث نقل میکند، خلف بن حماد قال حدثنی ابو سعید الآدمی قال حدثنی احمد بن عمر الحلبی قال دخلت علی الرضا بمنی.

پس خلف بن حماد محل بحث که استاد کشی است غیر از خلف بن حمادی است که با یک واسطه از امام صادق و با دو از امام هشتم علیهما السلام حدیث نقل میکند.

نکته دوم:

خلف بن حماد که در این طبقه راوی از امام صادق علیه السلام است مع الواسطه و راوی از امام کاظم و امام رضا علیهما السلام است در رجال ما تقریبا در این طبقه دو عنوان داریم به نام خلف بن حماد یک عنوان را شیخ طوسی اشاره میکند خلف بن حماد الاسدی له کتاب. عنوان دوم را مرحوم نجاشی اشاره میکند خلف بن حماد بن یاسر یا ناشر ابن مصیّب نجاشی میگوید کوفی ثقه سمع من موسی بن جعفر علیهما السلام له کتاب یرویه جماعهٌ.[4] این عنوان دوم خلف بن حماد یاسر را نجاشی توثیق کرده، ابن غضائری میگوید امره مختلَط یُعرف حدیثه تاره و ینکر أخری و یجوز أن یُخرّج شاهداً.[5]

ابن غضائری میگوید امر این آقا مختلط است یعنی ممکن است ادله ای بر ضعف یا قوتش باشد. بعض احادیثش معروف و بعضی منکر است و ممکن است که احادیثش را به عنوان شاهد و مؤید قبول کنیم.

این عبارت ابن غضائری به نظر ما تضعیف نیست کما علیه جمع من المحققین. ایشان مردد است نمیداند توثیق کند یا تضعیف. توثیق نجاشی مستحکم است کوفیٌ ثقهٌ.

این مخالفت نجاشی با ابن غضائری یکی از موارد نقد کسانی است که میگویند نجاشی تحت تاثیر ابن غضائری است. این توثیق نجاشی به نظر ما معارض ندارد لذا خلف بن حمّاد بن یاسر ثقه است به توثیق نجاشی.

قرائنی هست[6] که میتوان ادعا نمود به احتمال زیاد این خلف بن حماد بن یاسر که نجاشی گزارش میدهد با خلف بن حماد اسدی که شیخ طوسی گزارش میدهد یکی هستند. البته در محل بحث ما تفاوت ندارد این دو واحد باشند یا نه در این حدیث صفوان از خلف بن حماد روایت نقل کرده است و نقل صفوان أماره وثاقت است و خلف بن حماد در این حدیث هر که باشد ثقه است اگر واحد باشند به توثیق نجاشی و اگر واحد  نباشند به توثیق صفوان.

حسین بن زید هاشمی هم که همان فرزند زید شهید است که جلسات قبل گفتیم ابن ابی عمیر از او روایت دارد لذا سندا معتبر است.

بررسی دلالت

خانمی به نام زینب العطاره که احول بوده مرحوم شیخ یک جا بحثی دارند که آیا اینگونه القاب برای افراد ذکر کردن غیبت است یا نه؟ گاهی یک عنوانی برای فرد مشهور میشود و از عیب بودن خارج میشود.

این خانم که عطر فروش بوده به نزد همسران و دختران پیامبر میرفته برای فروش عطر.

این تربیت و توجه این خانم جالب است که پیامبر به او میفرمایند وقتی تو می‌آیی به خانه ما و عطر میآوری خانه‌های ما خوشبو میشود، این خانم جواب داد بیوتک اطیب بریحک یا رسول الله. این بویی که از شما استشمام میشود اطیب است از این عطرهایی است که من می‌آورم.

حضرت فرمودند اذا بعتِ فأحسنی فلاتَغُشّی فإنه أتقی و أبقی للمال.

فراز مورد استدلال در این حدیث جمله لاتغشّی است که باید ببینیم این نهی ظهور در تحریم دارد؟ یعنی پیامبر اکرم این خانم را که عطر میفروشد نهی کرده و فرمودند اذا بعتِ فلا تَغُشّی. در بیع و معاوضه حق نداری غش بکار بری و غش حرام است.

گفته شده به حکم دو قرینه حدیث ظهور در حرمت ندارد بلکه ظهور دارد در بغض خفیف:

قرینه اول: پیامبر به این خانم عطر فروش فرمودند اذا بعتِ فأحسنی و لاتغشی. وقتی خواستی بفروشی احسان کن، احسان غیر از عدل است. احسان در بیع یعنی ترازو را سنگین تر بگیر و احتیاط کن. مستشکل میگوید احسان در بیع واجب نیست بلکه عدل واجب است، پس فأحسنی دال بر وجوب نیست.

پس قرینه سیاق دلالت دارد که لاتغشی هم دال بر حکم الزامی نباشد بلکه دال بر رجحان ترک غش است. پس غش مکروه است.

قرینه دوم: دومین قرینه، تعلیل در روایت است که حضرت میفرمایند احسان کن و غش نداشته باش فإنه اتقی و ابقی للمال. اگر احسان داشته باشی و غش نداشته باشی با تقوا تر هستی. لازم نیست انسان با تقوا تر باشد بلکه صرفا متقی بودن لازم است. اینکه حضرت فرموده اند باعث میشود مال شما برکت بیشتر داشته باشد این هم لازم نیست که انسان کاری کند که مالش برکت داشته باشد.

پس گفته شده از ظهور لاتغشی در حرمت دست برمیداریم و نهایتا این حدیث دال بر کراهت غش است.

این بیان را جلسه بعد نقد خواهیم کرد.

[1]. جلسه 68، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 614، شنبه، 1404.10.20.

[2]. نهج البلاغه - ط دار الکتاب اللبنانی (السید الشریف الرضی) ، جلد : 1 ، صفحه : 255

[3]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 14 ، صفحه : 599

[4]. رجال النجاشی (النجاشی، أبو العبّاس) ، جلد : 1 ، صفحه : 152

[5]. الرجال (ابن الغضائری) ، جلد : 1 ، صفحه : 56

[6]. یک قرینه بر وحدت مثل کلام ابن غضائری است که میگوید خلف بن حماد بن ناشر لیث اسدی.

********************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

پنجمین و آخرین روایت در طائفه دوم که روایات دال بر تحریم غش در معاملات بود حدیث زینب العطّاره بود. در این روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند أحسِنی و لاتَغُشِّی فإنه أتقی و أبقی للمال.

جلسه قبل گفتیم ادعا شده لاتَغُشِّی دال بر کراهت است به دو قرینه، یکی اینکه ماده احسن در لغت ضد اسائه است. أساءَ یعنی بدی کرد و أحسنَ یعنی خوبی کرد و عمل را به نیکویی انجام داد. ضدّان قابل اجتماع نیستند اما قابل ارتفاع‌اند. بنابراین در معاملات ما سه حالت داریم:

حالت یکم: أساء فی المعامله. مثلا کم فروشی میکند غش در معامله دارد، قیمت را بالاتر مطرح میکند.

حالت دوم: أحسن فی المعامله. مثلا در فروش کالا چند گرم بیشتر می‌ریزد یا تخفیف می‌دهد.

حالت سوم: نه إسائه است نه احسان بلکه ارتفاع ضدین است. مثلا میگوید کالا را این مقدار خریده‌ام و فلان درصد هم سود می‌گیرم و به عدالت رفتار میکند نه احسان میکند نه إسائه.

اسائه در معاملات مسلما حرام و احسان در معامله راجح است واجب نیست و اگر با عدل معامله کند که ارتفاع ضدین است اشکالی ندارد.

قائل به کراهت میگوید دو جمله در کلام حضرت است که أحسنِی و لاتَغُشِّی، احسان کن و غش نداشته باش، این که ما جمله دوم را تفسیر جمله اول بدانیم خلاف ظاهر است، نفرموده أحسنی أی لاتَغُشِّی، مثل اینکه در عرف گفته شود غش در معامله نداشته باش و در حال فروش ترازو را سنگین تر بگیر اینها دو جمله است و دو مفاد دارد، مستدل میگوید أحسنی با اینکه صیغه امر و ظاهر در وجوب است اما قرائن خارجیه داریم که مسلما دال بر رجحان است زیرا الاحسان فی المعامله لیس بواجبٍ بل راجحٌ.

حال که خطاب أحسنی در رجحان ظهور پیدا کرد قرینه سیاق اقتضا دارد لاتَغُشّی هم دال بر رجحان باشد. لذا بعض فضلای نجف قائل به اجمال این روایت هستند.

نقد برداشت کراهت از روایت

عرض میکنیم این بیان قابل قبول نیست زیرا اگر کسی روایات را بررسی کند و یک قاعده کلی به دست آورد که دأب و روش شارع این است که مستحبات یا به عبارتی غیر الزامیات را فی نسق واحد می‌آورد و الزامیات را در کنار هم در بیان جداگانه می‌آورد، و اینها را در نمی‌آمیزد، در این صورت قرینه سیاق شکل می‌گیرد. لذا اگر مورد الف غیر الزامی بود اقتضا دارد مورد ب هم غیر الزامی باشد و قرینه سیاق در اینگونه موارد قابل تمسک است لکن استقصاء در روایات انسان را به این اطمینان می‌رساند که ده‌ها روایت داریم که در یک عمل گاهی حتی با یک خطاب، هم مورد الزامی را بیان می‌کند هم مورد غیر الزامی را مثل إغتسل للجمعه و الجنابه.

به نظر ما اینجا حتی ادعای وحدت سیاق هم قابل قبول نیست چه رسد به اینکه قرینه سیاق مطرح شود تا بگوییم قرینه سیاق اضعف القرائن است. وقتی دأب شارع این است که الزامیات را در کنار غیر الزامیات القاء و مطرح میکند چگونه قرینیت پیدا میکند که چون احسنی دال بر رجحان است پس به خاطر وحدت سیاق از لاتَغُشّی هم الزام استفاده نشود، ابدا چنین نیست لذا در عرف هم اگر کسی چنین بگوید غیر معهود نیست. بگوید غش در معاوضه نداشته باش و اگر فروختی ترازو را سنگین تر بگیر اینها در کنار هم ذکر شود اشکالی ندارد اما دلالت نمی‌کند چون یکی غیر الزامی است دیگری هم غیر الزامی باشد.

مخصوصا این بیان طبق مبنای ما قوی تر می‌شود که معتقدیم دلالت صیغه امر بر وجوب و صیغه نهی بر حرمت بالوضع است به حکم تبادر اطرادی. اینجا تا صیغه نهی گفته می‌شود ظهور بالوضع دارد در تحریم و برای صرف صیغه نهی از ظهورش قرینه صارفه نیاز داریم به خلاف اینکه بگوییم صیغه امر دلالتش بر وجوب و صیغه نهی بر حرمت به حکم عقل است که مرحوم نائینی و مرحوم خوئی میفرمایند یا به حکم بناء عقلا است که مرحوم امام و بعض اساتید ما میفرمودند لذا ما که قائلیم دلالت صیغه امر بر وجوب بالوضع است و دلالت نهی بر تحریم بالوضع است این بیان بسیار قوی تر است برای اینکه بگوییم لاتَغُشّی همچنان ظهور در تحریم دارد و در موضوع له خودش بکار رفته و احسنی قرینیت ندارد برای تصرف در ظهور لاتَغُشّی.

نسبت به تعلیل هم باید توجه شود دو جمله و دو حکم آمده و تعلیل برای این دو حکم است حضرت فرمودند دو کار انجام بده یک اینکه احسان داشته باش در معامله و دوم اینکه غش انجام نده. این دو مطلوب که یکی رجحانی و یکی تحریمی است نتیجه شان این است که اتقی و ابقی للمال است. اشکالی ندارد یک حکم الزامی و یک غیر الزامی بیان شود و نتیجه مراعات کردنشان اتقی و ابقی للمال باشد.

به نظر ما دلالت لاتَغُشّی بر حرمت باقی است و مشکلی ندارد.

هذا تمام الکلام در طائفه دوم از روایات بحث غش.

طائفه سوم: روایات بیان مصادیق غش

سومین طائفه روایاتی است که در آنها تحریم یکی از مصادیق غش در معامله ذکر میشود، در بعضشان عنوان غش هم ذکر شده در بعضی ذکر نشده است.

روایت اول: معتبره سکونی

علی بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی عن ابی عبدالله علیه السلام قال نهی النبی عن یشاب اللبن بالماء للبیع.[2]

بررسی سندی

سند معتبر است. نوفلی و سکونی را چند بار به تفصیل بحث کردیم و در آخرین مورد شبهات جدید را هم مطرح کردیم و پاسخ دادیم لذا سند معتبر است.

بررسی دلالی

از نظر دلالت ما در مباحث اصول در بحث نواهی به تفصیل بحث کردیم ماده "نهی ینهی" به حکم تبادر اطرادی وضع شده در بغض شدید و فقها قاطبه معتقدند ماده نهی بلا قرینه ظهور در تحریم دارد. آیات و روایات را اشاره کردیم:

و اخذهم الربا و قد نهوا عنه.

ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا.

صحیحه عبد الرحمن بن ابی عبدالله عن أبی عبدالله علیه السلام قال نهی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عن المحاقله و المزابنه، قلت و ما هو؟ قال ان یشتری حمل النخل بالتمر و الزرع بالحنطه.[3]

صحیحه محمد بن مسلم قال اقرأنی أبوجعفر علیه السلام شیئا من کتاب علیّ علیه السلام فإذا فیه انهاکم عن الجرّی و الزمیر و المارماهی و الطافی و الطحال.[4]

موثقه سکونی عن ابی عبدالله علیه السلام قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم انهاکم عن الزفن و المزمار و عن الکوبات و الکبرات.[5]

بالاخره در اصول ثابت کردیم ماده نهی ظهور دارد در بغض شدید و گاهی هم در بغض خفیف مع القرینه بکار میرود.

بعد از مسلم بودن این نکته امام صادق علیه السلام در این روایت میفرمایند نهی النبی ان یشاب اللبن بالماء للبیع، پیامبر گرامی اسلام نهی فرمودند که آب با شیر مخلوط شود در معاوضه و بیع. کلمه غش در این روایت بکار نرفته است لکن مشخص است که وقتی گفتیم غش در لغت یعنی اخفاء العیب، خلاف النصح است یکی از مواردی که اخفاء العیب است خلط و مزج شیءای با مبیع است آنجا که این خلط مخفی است که روایاتی در این طائفه میخوانیم عیوبی هست که ظاهر است و فرد با نگاه کردن میفهمد اینها مصداق غش نیست اما بعض عیوب هست که قابل تشخیص نیست اینها مصداق غش است و در روایت معتبر میگوید حتی یبیّنه.

روایت اول که سندا معتبر است میگوید نهی نموده است نبی گرامی اسلام من شوب الماء باللبن للبیع.

کسی که میخواهد شیر بفروشد اگر آب را با شیر مخلوط کند این کار حرام است.

روایت دوم: روایت مفضل بن عمر

شیخ طوسی در تهذیب قسمتی از سند این است ابن ابی عمیر عن علی الصیرفی عن المفضل بن عمر الجعفی قال کنت عند ابی عبدالله علیه السلام فألقی بین یدیه دراهمٌ، فألقی الیّ درهماً منها فقال أیش هذا؟ فقلت ستّوق فقال و ما الستّوق؟ فقلت طبقتین فضه و طبقه من نحاس و طبقه من فضه فقال أکسرها فانه لایحل بیع هذا و لا انفاقه.[6]

بررسی سندی

جمعی از اعلام از جمله مرحوم خوئی و تلمیذ محقق مرحوم امام صاحب تفصیل الشریعه میفرمایند سند این روایت ضعیف است به دو جهت یکی وجود علی بن حسن الصیرفی در سند آن و دیگری مفضل بن عمر.

ما در گذشته بحث مفصلی داشتیم[7] که فقط اشاره میکنم این سند به نظر ما معتبر است علی بن حسن الصیرفی در سند مشکلی ندارد و ثقه است چون ابن ابی عمیر بسند صحیح از علی صیرفی روایت دارد.

ببینید صاحب تفصیل الشریعه نقل مشایخ ثلاثه را اماره وثاقت میداند یا نه و اگر میداند اینجا علی صیرفی را چرا توثیق نمیکند؟

اما نسبت به مفضل بن عمر الجعفی که حدود صد روایت در کتب اربعه از ایشان نقل شده توضیح خلاصه‌ای جلسه بعد نسبت به ایشان بیان میکنیم.

[1]. جلسه 69، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 615، یکشنبه، 1404.10.21.

[2]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 280

[3]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 18 ، صفحه : 239

[4]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 24 ، صفحه : 130

[5]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 17 ، صفحه : 314

[6]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 18 ، صفحه : 186

[7]. بعد رفع مشکلات اینترنت ناشی از اغتشاشات، پیوند به مطلب ضمیمه میشود.

***********************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

نسبت به روایت دوم از طائفه سوم گفتیم در سند علی الصیرفی هست که نقل ابن ابی عمیر از او أماره وثاقت است. نسبت به مفضل بن عمر الجعفی بحث مبسوطی ضمن چند جلسه در گذشته نسبت به او داشته‌ایم[2] که به اختصار به سه نکته اشاره می‌کنیم.

سه نکته نسبت به مفضل بن عمر

نکته یکم: گفتیم مرحوم خوئی دو نظر متفاوت نسبت به مفضل بن عمر دارند:

ـ در کتب فقهی‌شان مفضل بن عمر را تضعیف می‌کنند از جمله در کتاب الصوم و کتاب الصلاه در بحث صلاه اللیل می‌فرمایند شیخ مفید مفضل بن عمر را توثیق کرده و نجاشی تضعیف کرده، چون نجاشی اضبط از شیخ مفید است لذا تضعیف نجاشی مقدم است.

ـ در معجم رجال الحدیث أدله‌ای برای وثاقت مفضل بن عمر نقل میکنند سپس أدله مضعّفه را ردّ میکنند و در پایان میفرمایند نظر شیخ مفید مقدم بر نجاشی است و مفضل بن عمر ثقه است.

این تهافت را بررسی کردیم و ملاحظاتی بر کلام ایشان داشتیم سپس چند نکته مهم ذکر کردیم که آیا مفضل بن عمر جزء خطّابیّه بوده که یکی از طوائف غلاه هستند و خارج از اسلام‌اند یا میل به آنها داشته یا با آنها مراوده داشته و توضیح دادیم که از این عقیده برگشته و قطع ارتباط کرده با خطابیه.

نکته دوم: از معدود مواردی که تضعیف نجاشی را قبول نکردیم و به تعارض ساقط دانستیم نسبت به مفضل بن عمر بود.

نکته سوم: ابن غضائری یک کلامی دارد که قد زِید علیه شیء کثیر و حمَل الغلاه علی حدیثه حِملاً عظیما.[3] غلاه روایات زیادی را به مفضل بن عمر بسته‌اند. این کلام ابن غضائری هم صحیح است به روایات بعض کتبی که در لبنان چاپ شده مثل الهفت و الأظله اشاره کردیم که به دروغ به مفضل بن عمر نسبت داده شده.

نتیجه گرفتیم مفضل بن عمر ثقه است و احادیثی که در کتب اربعه از او نقل شده معتبر است چون اینها تمحیص شده اما احادیثی که در کتب غلاه از مفضل بن عمر نقل شده چون تمحیص نشده انتسابش به مفضل بن عمر ثابت نیست لذا قابل قبول نیست.

عملا نتیجه گرفتیم روایات مفضل بن عمر در کتب أربعه معتبر است.

لذا روایت دوم محل بحث مشکل سندی ندارد، عقیده به ضعف علی الصیرفی از مرحوم خوئی و تلمیذ محقق مرحوم امام صاحب تفصیل الشریعه را قبول نداریم، مفضل بن عمر هم مشکلی ندارد لذا سندا معتبر است.

بررسی دلالی

ابتدا به عنوان مقدمه می‌گوییم ما در مباحث رمز ارزها به مناسبتی کیفیت داد و ستد بین مردم را از گذشته ها توضیح دادیم[4] که ابتدا معاوضات به صورت کالا به کالا بوده است. سپس به جهت مشکلاتی بعض کالاها به عنوان ثمن بین مردم مطرح بوده مثل نمک، سپس در مرحله سوم به جهت مشکلاتی برخی از فلزهای گرانبها مثل طلا، نقره بعضی جاها مثل مس و بعض جاها مثل نیکل به عنوان ثمن در معاوضات قرار داده شده بود.

گفتیم ماده درهم و دینار که نقره و طلا بوده گاهی حکومتها و گاهی بعضی از افراد که ضرب سکه می‌کرده‌اند بعض این دراهم را مغشوش ضرب می‌کردند. هر درهم و هر دینار وزن خاصی از نقره و طلا باید میداشت گاهی حکومتها و گاهی مردم این درهم ها را در وقت ضرب به همراه آلیاژ دیگر و با ناخالصی ضرب میکردند. مثلا قسمت وسط سکه را مس آب شده می‌ریختد و روکش درهم را از نقره قرار میدادند، درهم مغشوش یا در روایات تعبیر شده الدرهم المحمول علیها، گاهی این درهم ها مورد سؤال قرار میگرفت که آیا داد و ستد بر درهم مغشوش جایز است یا خیر؟ ما در مکاسب محرمه این بحث را هم ذیل بحث دراهم مغشوشه به تفصیل داشتیم.[5]

با توجه به این مقدمه، مفضل بن عمر میگوید کنتُ عند ابی عبدالله علیه السلام فأُلقی بین یدیه دراهم فألقی الیّ درهما منها فقال أیش هذا؟ فقلت الستّوق فقال و ما الستوق فقلت طبقتین فضه و طبقه من نحاس و طبقه من فضّه فقال إکسرها فإنه لایحل بیع هذا و لا انفاقه.[6]

میگوید نزد حضرت بودم که دراهمی را نزد ایشان گذاشتند سپس حضرت یک درهم را برداشتند به سمت من افکندند و فرمودند این چیست؟ گفتم این ستوق است فرمودند ستوق چیست عرض کردم دو لایه نقره و یک لایه مس و یک طبقه دیگر نقره است به اینگونه که مس در لایه های نقره پنهان شده است.

راوی هم علی صیرفی است یعنی کسی که صراف است که امروز هم گفته میشود. مفضل بن عمر میگوید وقتی حضرت متوجه شدند فرمودند این را بشکن و حلال نیست در بیع یا صدقه استفاده شود.

از این روایت معتبر استفاده می‌کنیم درهم مغشوش معاوضه و مبادله با آن جایز و حلال نیست حتی صدقه و انفاقش هم حلال نیست.

در بحث دراهم مغشوشه به تفصیل اشاره کردیم دو طائفه روایت داریم، یک طائفه مضمونشان عدم جواز مبادله با درهم مغشوش است طائفه دومی داریم که میگویند اگر این درهم مغشوش را اعلام کردی و گفتی که این درهم مغشوش است و إخفاء عیب نبود مبادله اشکال ندارد. جمع بین اینها چگونه است را در مباحث دراهم مغشوشه گفته ایم.

اینکه اکسرها وجوب کسر را میگوید یا ارشاد به عدم جواز مبادله است را هم در همان مباحث بیان کردیم.

خلاصه کلام اینکه این روایت دوم یکی از مصادیق غش را بیان میکند و مفاد روایت این است که لایحل بیع الدرهم المغشوش.

طائفه چهارم: روایات بیان مصادیق غش و کیفیت رفع غش

چهارمین طائفه، روایاتی است که نظیر طائفه سوم است فقط یک مطلب اضافه دارد که طریق رفع الغش را حضرت بیان میکنند.

روایت اول: صحیحه حلبی

محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حماد عن حلبی عن ابی عبدالله علیه السلام قال سألته عن الرجل یکون عنده لونان من طعام واحد سعرهما بشیء و أحدهما أجود من الآخر فیخلطهما جمیعا ثم یبیعهما بسعر واحد فقال لایصلح له أن یَغُشّ المسلمین حتی یبینه.[7]

از نظر سند روایت معتبر و صحیحه است.

بررسی دلالت

حلبی میگوید از امام صادق علیه السلام سؤال کردم فردی دو قسم طعام دارد گفتیم طعام بیشتر در روایات بر گندم و آرد اطلاق میشود، این دو طعام هر کدام یک قیمت متفاوت دارد، (در بعض نسخ شیء دارد بعضی بشیء بعضی شتی که همه به یک معنا است) و یکی از آن دو از دیگری بهتر است، و هر دو را مخلوط میکند و به یک قیمت (میانگین) میفروشد، حضرت فرمودند سزاوار نیست که در معامله با مسلمانان غش کند مگر اینکه کارش را بیان کند.

چند نکته در مدلول روایت قابل توجه است:

یکم: لایصلح دال بر چه معنایی است؟ ما در مباحث اصول ذیل بحث نواهی و الفاظ دال بر منع گفتیم[8] کلماتی داریم که فی الجمله از آنها منع استفاده میشود اما ظهور آنها در چیست مثل لاینبغی یا لایصلح یا ایاک عن کذا. این نکته را انتهای مطلب ذکر میکنیم.

دوم: حضرت مخلوط کردن دو نوع از جنس و طعام واحد که قیمت مختلف دارند را غش بشمار آورده‌اند. تعبیر حتی یبیّنه تخصیص حکمی است یا تخصص موضوعی؟ روشن است تخصص موضوعی است زیرا گفتیم غش یعنی إخفاء العیب حال اگر فروشنده ای خواست دو نوع از یک جنس را مخلوط کند که قیمت متفاوتی دارند، اگر به مشتری اعلام کرد دیگر إخفاء العیب نیست و تخصصا از غش خارج است لذا حضرت در این روایت معتبر این نکته را هم بیان میفرمایند که غش المسلمین لایصلح. مصداق غش در این روایت این است که دو نوع از یک جنس را با اختلاف قیمت مخلوط کند حضرت میفرمایند تا وقتی بیان نکرده این کار جایز نیست یعنی اگر بیان کرد نه اینکه غش و جایز است بلکه سالبه به انتفاء موضوع است و دیگر مصداق غش نیست.

معنای لایصلح را جلسه بعد اشاره خواهیم کرد.

 

ان شاء الله در تظاهرات امروز حتما شرکت کنیم چرا که در این کشور شیعه و امام زمان این مقدار از توهین و سوزاندن مساجد، امام زادگان، قرآن و کشتن مظلومان سابقه نداشته است.

[1]. جلسه 70، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 616، دوشنبه، 1404.10.22.

[2].بعد رفع مشکلات اینترنت ناشی از اغتشاشات، پیوند به مطلب ضمیمه میشود.

[3]. الرجال (ابن الغضائری) ، جلد : 1 ، صفحه : 87

[4]. برای مطالعه مطلب در سایت حضرت استاد کلیک کنید.

[5]. برای مطالعه مطلب در سایت حضرت استاد کلیک کنید.

[6]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 18 ، صفحه : 186

[7]. وسائل الشیعه ط-آل البیت (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 18 ، صفحه : 112

[8]. برای مطالعه این مطلب در سایت حضرت استاد کلیک کنید.

*******************

بسم الله الرحمن الرحیم[1]

تشکر از حضور حماسی مردم

در آغاز، تشکر ویژه دارم از مردم مسلمان و مؤمن که با حضور خودشان در این اوقات حساس در صحنه، توطئه دشمن را نقش بر آب کردند.

نکته ای هم با مسئولین که توجه داشته باشند حضور مردم را مصادره نکنند و کاشف رضایت از عملکردشان ندانند همین مردمی که در صحنه بودند، جمعی از همینها ضمن اینکه برای دفاع از نظام وارد صحنه شدند، به مسئولین هم اعتراض دارند. مردم تکلیف خودشان را انجام دادند نیروی انتظامی، بسیج و بازاری‌ها تکلیف خودشان را در دفاع از اسلام و انقلاب و مقدسات انجام دادند اما به تعبیر حقوقی هر تکلیفی ملازم با حق است و وظیفه دولت است که حقوق مردم را رعایت کنند و وظیفه قوه قضائیه هم این است که نظارت کند بر عملکرد مسئولین مخصوصا در مباحث اقتصادی و آنان که با عملکرد بدشان و تصمیم‌گیریهای غلطشان و ترک فعل‌شان این مشکلات را برای مردم به وجود آوردند باید قوه قضائیه برخورد کند. برخورد با اغتشاشگران در جای خودش اما اینگونه نیست که مردم با این راهپیمائی از خطا و نقص مسئولین گذشته باشند. لذا قوه قضائیه باید در این امور اقتصادی وارد شود و حقوق مردم را استیفا کند و مراقب باشد حق مردم توسط مسئولین تضییع نشود.

خداوند را هم شاکریم که بر این ملت و امت عنایات ویژه دارد که خواب و خیال دشمنان را هم نقش بر آب کرد و شعارهای انقلاب اسلامی را تثبیت نمود.

کلام در روایت اول از طائفه چهارم بود که حضرت فرمودند: لایصلح له أن یغشّ المسلمین حتی یبیّنه.

بررسی معنای لایصلح

در مبحث نواهی در اصول به بعض کلمات دال بر منع مثل لاینبغی، لایصلح و ایاک عن کذا پرداختیم.[2]  نسبت به کلمه لایصلح گفتیم مرحوم خوئی در فقه می‌فرمایند کلمه لایصلح ظهور دارد در بغض شدید و حرمت.

به نظر ما استقراء استعمالات کلمه "لایصلح" ما را به این نتیجه می‌رساند که:

ـ "لایصلح" در عبادات دال بر بغض خفیف است

اگر "لایصلح" در غیر معاملات بکار رود ظهور در حرمت ندارد و نهایتا دال بر مطلق مبغوضیت است اما شدت و ضعف بغض نیاز به قرینه دارد و لولا القرینه قدر متیقن بغض خفیف است.

سابقا گفتیم روایتی داریم که راوی می‌گوید سألته عن الرجل یصلی و السراج بین یدیه فی القبله، امام هفتم علیه السلام فرمودند لایصلح له ان یستقبل النار. اشاره کردیم برخی از قدمای اصحاب تعبیر لایصلح در این روایت را دال بر حرمت دانسته و فتوا داده‌اند حرام است انسان نماز بخواند و در مقابلش سراج و چراغ باشد. ما گفتیم در عبادات کثرت استعمال در بغض خفیف باعث میشود ظهور کلمه در بغض شدید اگر هم باشد تبدیل به ظهور ثانوی بشود یا حداقل اجمال داشته باشد لذا در عبادات نمیتوانیم این کلمه را بر بغض شدید حمل کنیم.

ـ "لایصلح" در معاملات دال بر بغض شدید است.

در معاملات گفتیم کاربرد لایصلح در بغض خفیف، شاذ بلکه معدوم است لذا اگر در معاملات بکار رفت دو احتمال دارد:

احتمال اول: لایصلح در معاملات دال بر فساد وضعی باشد.

احتمال دوم: لایصلح در معاملات دال بر بغض شدید تکلیفی یعنی حرمت باشد.

برای تعیین یکی از دو احتمال احتیاج به قرینه داریم و قدر متیقنی در بین نیست بلکه دوران امر بین متباینین است. مثالهایی را بیان میکردیم که باید به حکم قرینه تکلیفش روشن شود مثل "لایصلح بیع الخمر" که در بعض روایات آمده است یا "لایصلح شراء السرقه و الخیانه إذا عرفت". لذا "لایصلح" در معاملات به معنای بغض خفیف بکار نمیرود.

در روایت ما نحن فیه حضرت میفرمایند: "لایصلح له أن یغشّ المسلمین حتی یبیّنه".

به نظر ما لایصلح به حکم قرائن اینجا مفادش حرمت تکلیفی است. شایسته نیست غش مسلمانان مگر اینکه بیان کند، خواهیم گفت به مناسبت حکم و موضوع که موضوع الغش حرمت تکلیفی دارد، فساد وضعی اش در تمام موارد نیست و بعض مصادیق غش فساد وضعی ندارد بلکه خیار می‌آورد.

به نظر ما به حکم قرائن پیرامونی در این روایت لایصلح ظهور در حرمت تکلیفی دارد و مفاد روایت این است که غش المسلمین حرام است مگر اینکه بیان کند که دیروز توضیح دادیم حتی یبینه تخصیص نیست و در حقیقت تخصص است یعنی وقتی بیان کرد دیگر اخفاء العیب نیست و غش بر آن صادق نیست. توضیح قرائن پیرامونی هم در ادامه مباحث روشن می‌شود.

روایت دوم: معتبره علی بن رئاب

دومین روایت از طائفه چهارم روایتی است که مرحوم شیخ طوسی در تهذیب عن حسین بن سعید عن ابن ابی عمیر عن علی بن رئاب قال لا أعلمه الا عن محمد بن مسلم قال قلت لأبی عبدالله علیه السلام الرجل یعمل الدراهم یحمل علیها النحاس أو غیره ثم یبیعها قال اذا بیّن ذلک فلا بأس.[3]

بررسی سند

شکی در وثاقت راویان موجود در این سند نیست. فقط کلام در جمله "لا اعلمه الا عن محمد بن مسلم" است که علی بن رئاب گفته است.

به سندها که مراجعه میکنیم دو عبارت قریب به یکدیگر در بعض اسناد ذکر میشود که قبلا هم در بحث دراهم مغشوشه توضیح داده ایم. [4]

ـ گاهی در سند این تعبیر می‌آید که: "أظنّه عن فلان" یعنی گمان می‌کنم فلانی این روایت را برای من نقل کرده است، به چند نمونه اشاره می‌کنیم:

عن اسحاق بن عمار قال أظنّه عن عبدالله بن جذاعه.[5]

عن سهل بن زیاد عن بعض اصحابه اظنه محمد بن اسماعیل.[6]

عن معاویه بن عمار قال اظنه عن ابی حمزه الثمالی.[7]

این جمله ظهور در این دارد که راوی قبلی تردید دارد این روایت را چه کسی برایش نقل کرده است و ظن و گمان راجحش به اینجا رسیده که فلان شخص بوده است. لذا میگوید اظنه مثلا عن ابوحمزه الثمالی.

این قالب سند به نظر ما در حکم مرسل است زیرا ظهور جمله در تردید راوی نسبت به راوی بعد است و صرفا ظن دارد که راوی بعدی چه کسی بوده و ان الظن لایغنی من الحق شیئا.

ـ گاهی در اسناد اینگونه تعبیر میشود که "لااعلمه الا عن فلان". این جمله به نظر ما با جمله اظنه تفاوت دارد. لا اعلمه الا عن فلان نشان میدهد تردید اولیه راوی تبدیل به علم شده زیرا در نظیر این جمله رفع مستثنی از مستثنی منه چه ظهوری دارد؟ مثل لایعلم الغیب الا هو. یعنی یعلم الغیب هو. لا اعلمه الا عن فلان یعنی اعلم ان فلانا قال. علم ندارم مگر اینکه از فلانی است یعنی میدانم فلانی گفته. به نظر ما این جمله دوم که لااعلم الا عن فلان إخبار از رفع تردید اولیه و علم به نام فرد است.

لذا این سند محل بحث به نظر ما در حکم ارسال نیست و سند معتبر است.

بررسی دلالت

محمد بن مسلم به امام صادق علیه السلام عرض میکند فردی درهم می‌سازد در مباحث رمز ارز توضیح دادیم که هم حاکمیت این کار را میکرد هم به دیگران واگذار میکرد و دیگران هم انجام میدادند. بله بعض حاکمان اختصاص به خودشان داده بودند.

فردی درهم محمول علیها و مغشوش میسازد یعنی درهمی که همه ماده اش نقره نیست و در آن از مس هم استفاده میکند.

جواب حضرت یک منطوق دارد و یک مفهوم:

منطوق جمله این است که اذا بیّن ذلک فلا بأس. یعنی نه حرمت تکلیفی دارد نه حرمت وضعی.

مفهوم جمله این است که اذا لم یبیّن ففیه بأس. اینکه بأس دارد چه بأس و مشکلی دارد از این روایت استفاده نمیشود که مشکلش فساد بیع است یا مشکلش حرمت است باید به کمک قرائن روشن شود.

هذا تمام الکلام در ذکر روایات طوائف اربعه در باب غش. پس از ذکر این روایات جهات مختلفی از بحث است که با توجه به این روایات باید پیگیری شود.

[1]. جلسه 71، سال تحصیلی 1405-1404، مسلسل 617، سه‌شنبه، 1404.10.23.

[2]. برای مطالعه این مطلب در سایت حضرت استاد کلیک کنید.

[3]. تهذیب الأحکام (شیخ الطائفه) ، جلد : 7 ، صفحه : 109

[4]. برای مطالعه مطلب در سایت حضرت استاد کلیک کنید.

[5]. تفصیل وسائل الشیعه إلى تحصیل مسائل الشّریعه (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 18 ، صفحه : 201

[6]. تفصیل وسائل الشیعه إلى تحصیل مسائل الشّریعه (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 25 ، صفحه : 43

[7]. تفصیل وسائل الشیعه إلى تحصیل مسائل الشّریعه (الشیخ حرّ العاملی) ، جلد : 15 ، صفحه : 58

پیمایش به بالا