کتاب دعائم الإسلام و مؤلف آن قاضی نعمان مصری

تقریرات خارج فقه مکاسب محرمه آیت الله حاج شیخ جواد مروی/ بررسی روایات عامه در سال اول، جلسه هفتم مکاسب محرمه (1399)

 

روایت سوم: روایت کتاب دعائم الاسلام

روایت سوم که شیخ انصاری به عنوان یک قانون کلی در داد و ستدهای حرام مطرح می‌کنند روایت نسبتا مفصلی است از کتاب دعائم الاسلام از قاضی نعمان مصری که از امام صادق علیه السلام این روایت مفصل را نقل می‌کند، حلال از بیوع و حرام از بیوع کدام است؟ و قواعد کلی مطرح می‌کند.[1]

اینجا هم در ابتدا ما باید کتاب دعائم الاسلام و میزان اعتبارش را بررسی کنیم، کتاب دعائم الاسلام کتاب جامعی است در فقه که تقریبا شامل تمام ابواب فقه است و این کتاب در زمان حاکمیت خلفاء فاطمی در مصر به عنوان قانون اساسی و به تعبیر عربها دُستور حاکمیت فاطمیون مطرح بوده است و مدار عمل در همۀ سرزمینهای تحت حاکمیت فاطمیون بر این کتاب بوده است. ایشان روایات زیادی را در تمام ابواب فقه از اهل بیت علیهم السلام تا امام زمان صادق علیه السلام نقل می‌کند.

اگر اعتبار این کتاب ثابت شود یک تراث عظیم فقهی برای ما خواهد بود. ما چون بحث نکردیم مفصل در مباحث فقهی گذشته، لذا اینجا باید وارد شویم به تفصیل نسبت به مؤلف و اعتبار این کتاب بحث کنیم مخصوصا با عنایت به این نکته که مؤلف کتاب در مقدمۀ کتاب اینگونه ادعا می‌کند، «نقتصر فیه على الثابت الصحیح مما رویناه عن الأئمه من أهل بیت رسول الله ص من جمله ما اختلفت فیه الرواه عنهم فی دعائهم الإسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الأحکام-»[2] می‌فرماید من از مجموعۀ روایاتی از اهل بیت که به آنها روایت شده‌ام انبوه روایات اهل بیت که در دست من است و روات نسبت به آنها اختلاف دارند من «الثابت الصحیح» از روایات را اینجا گرد آوردی کرده‌ام. این شهادت خیلی مهمی است.

لذا اینجا ما دو بحث مهم داریم که آثار عملی دارد:

بحث اول: آیا قاضی نعمان متوفای 363 هجری در قرن چهارم آیا از شیعۀ اثنا عشریه است یا از شیعۀ اسماعیلیه است؟

بحث دوم: بر فرض اینکه شیعۀ اثنا عشری باشد آیا او ثقه است یا نه؟

بحث اول: مذهب قاضی نعمان مؤلف دعائم الاسلام چیست؟

بحث اول: نسبت به مصنف این کتاب قاضی نعمان مصری دو نظریه بین علما وجود دارد:

نظر اول: جمعی از علما مثل صاحب جواهر و برخی دیگر تعبیرشان این است « و خبر دعائم الإسلام مع الطعن فی مصنفه»[3] خبر دعائم الاسلام با اینکه مصنفش مورد طعن قرار داده شده است. یعنی ثقه نیست.

نظر دوم: در مقابل برخی اصرار دارند که قاضی نعمان مصری شیعۀ اثنا عشری و در کمال جلالت شأن است. که از این جلالت شأن وثاقتش هم کاملا اثبات می‌شود. کسی که خیلی بر این نظریه اصرار دارد و دیگران هم مطلب را از ایشان گرفته‌اند مرحوم نوری صاحب مستدرک الوسائل است که ایشان در خاتمۀ مستدرک فائدۀ دوم بحث مبسوطی دارند نسبت به مؤلف این کتاب و جلالت شأنش.[4]

همین جا عرض کنیم (نمی‌خواهیم بگوییم نظر سومی است) ولی از کلمات محقق خوئی فی الجمله اضطرابی نسبت به قاضی نعمان مصری مشاهده می‌شود. در برخی از مباحثشان مثل کتاب الطهاره و کتاب الصلاۀ علی ما ببالی می‌فرمایند مؤلف این کتاب جلیل القدر و عظیم المنزله است هر چند کتاب مرسل است و ما قبول نمی‌کنیم. گاهی تصریح می‌کنند ضعف روایات دعائم الاسلام از طرف مؤلفش نیست «و هذا لا لأجل ضعف مصنفه و هو القاضی نعمان المصری فإنه فاضل جلیل القدر، بل من جهه إرسال روایاته».[5] این مصنف، فاضل جلیل القدر و ثقه باشد این اثر دارد. جمعی ممکن است اگر ثقه بگوید «علی الثابت الصحیح عندنا» اعتنا کنند، بگویند یک ثقه گفته است روایات این کتاب ثابت و صحیح در نزد من است پس مطلب تمام است. لذا حتما باید امامی اثنا عشری و وثاقتش روشن شود.

محقق خوئی در مصباح الفقاهه [6]می‌فرمایند که هم در اثنا عشری بودن ایشان و هم در وثاقت ایشان تأمل است. ما نه می‌توانیم بگوییم ایشان شیعۀ امامی است و اسماعیلی نیست و نه هم می‌توانیم بگوییم ثقه است.

ما ابتدا خلاصه‌ای از مطالب مرحوم نوری را در مستدرک الوسائل مطرح می‌کنیم و از بعضی از این مطالب جوابهایی گفته شده است که آنها را هم برسی می‌کنیم که خواهد آمد.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه هشتم- سال اول – 30/6/1399 – 2/2/1442

کلام در این بود که مؤلف کتاب دعائم الاسلام، قاضی نعمان مصری آیا شیعۀ اثنا عشری و ثقه است یا نه؟

عرض شد که جمعی به تبع مرحوم نوری صاحب مستدرک الوسائل اصرار دارند که ایشان شیعۀ اثنا عشری است و نه اسماعیلی و عالم جلیل القدر و ثقه‌ایست. خلاصۀ کلام مرحوم نوری در خاتمۀ مستدرک این است که:

مطلب اول: ابن خلکان صاحب وفیات الاعیان از علمای تسنن می‌گوید قاضی نعمان امامی است یعنی شیعۀ اثنا عشری است.[7]

مطلب دوم: این که مرحوم نوری می‌فرمایند ایشان در دربار حکام فاطمی تقیه می‌کرده است و اثنا عشری بوده است. شاهدش هم این است که اسماعیلیه ائمۀ بعد از امام صادق علیه السلام را معتقد نیستند بلکه امامت را از آنِ جناب اسماعیل می‌دانند بعد از امام صادق علیه السلام، ولی قاضی نعمان در کتاب دعائم الاسلام مواردی روایت نقل می‌کند از امامان پس از امام صادق علیه السلام ولی با القابی نقل می‌کند که موهم باشد و اسماعیلیه فکر کنند از امامان قبل از امام صادق علیه السلام است. مثلا روایتی که مسلم از امام هشتم علیه السلام است قاضی نعمان نقل می‌کند ولی می‌گوید عن ابی الحسن می‌خواهد برای اسماعیلیه ایهام ایجاد کند که آنها فکر کنند روایت از امام علی علیه السلام است ولی در واقع از امام رضا علیه السلام است. یا روایتی نقل می‌کند عن ابی جعفر علیه السلام روایت از امام جواد علیه السلام است به صورتی نقل می‌کند که اسماعیلیه فکر کنند ابی جعفر یعنی امام باقر علیه السلام لذا این خود قرینه است که ایشان اثنا عشری بوده است و تقیه می‌کرده است. بعد هم می‌فرمایند اسماعیلیه یک معتقداتی دارند که از آن معتقدات در کتاب دعائم الاسلام خبری نیست. لذا ایشان امامی اثنا عشری است.[8]

عرض می‌کنیم که مطالب مرحوم نوری در مستدرک الوسائل قابل قبول نیست و نمی‌شود با این مطالب اثبات کرد ایشان اثنا عشری است.

مطلب اول: اما مطلب اول ایشان که ابن خلکان در وفیات الاعیان گفته ایشان امامی است و امامی ظهور دارد در شیعۀ اثنا عشری.

عرض می‌کنیم که این مطلب صحیح نیست به خاطر اینکه کلمۀ امامی دو اصطلاح در آن است، گاهی گفته می‌شود مراد مطلق الشیعه هست  هر چند کیسانی یا فطحی یا اسماعیلی باشد به همۀ اینها امامی اطلاق می‌شود و گاهی اطلاق به معنای اخص است یعنی شیعۀ اثنا عشری، کتاب الفصول المختاره ص 296 فی معنی نسبۀ الامامیه که سید مرتضی گلچین کرده مطالب شیخ مفید را، سید مرتضی می‌فرماید شیخ مفید ایده الله نظرش این است که کلمۀ امامیه بر کسانی اطلاق می‌شود که سه اعتقاد دارند: امامت را واجب می‌دانند، امامت را به نص می‌دانند و در امام عصمت قائلند. بعد توضیح می‌دهند «کل من جمعها فهو امامی» هر کسی این سه خصوصیت را قبول داشت به او امامی می‌گوییم «و ان ضم الیها حقا فی المذهب او باطلا»، این سه خصوصیت باشد هر چند یک چیزهای حق و باطلی را ضمیمه کند به او امامی می‌گوییم هر چند این امامیه در اعیان و اشخاص ائمه با هم اختلاف داشته باشند باز هم به آنها امامی می‌گوییم بعد شروع می‌کنند از کسانی که از اعیان ائمه با ما اختلاف دارند کیسانیه و اسماعیلیه هستند.[9]

یک اصطلاح در امامیه یعنی هر کسی که معتقد است به اینکه امامت با نص است و امام معصوم است به این شخص امامی می‌گوییم هر چند در اشخاص ائمه اختلاف داشته باشند. یکی بگوید اثنا عشر است یکی بگوید اثنا عشر نیست یا در شخص اختلاف داشته باشند و در کلمات قدمای اهل سنت کسی مراجعه کند فراوان کلمۀ امامی به این معنای مطلق به کار می‌رود.

بله قبول داریم یک اصطلاح خاص هم هست امامی یعنی شیعۀ اثنا عشری این را ما رد نمی‌کنیم ولی بیشتر در اوساط علمای شیعه است شیخ مفید در اوائل المقالات ص 38 به این اصطلاح دوم هم اشاره می‌کند.[10] پس اگر ابن خلکان می‌گوید قاضی نعمان امامی است معلوم نیست مقصودش اثنا عشری باشد که صاحب مستدرک استفاده کرده است. ( دقت کنید خود ابن خلکان در مطالب تاریخی مورد خدشه است و به وفیات الاعیان نمی‌شود اعتماد کرد)

اضافه بر آن ابن شهر آشوب که حدودا 100 سال قبل از ابن خلکان می‌زیسته است، تصریح می‌کند که «قاضی نعمان لیس بامامی»[11] ظهور این کلام در اثنا عشری است، (معالم العلماء ابن شهر آشوب قابل مقایسه با وفیات الاعیان ابن خلکان نیست،) مقصود این است یعنی اثنا عشری نیست. مرحوم مامقانی در رجال فکر کرده‌اند که مقصود ابن شهر آشوب که قاضی نعمان امامی نیست، یعنی شیعه نیست. لذا به ایشان هجمه می‌کند می‌گوید این حرف ابن شهر آشوب باطل است جزما، مگر می‌شود کسی شیعه نباشد در مثالب غاصبین خلافت کتاب بنویسد؟! در مورد فضائل ائمه کتاب بنویسد؟ در مورد امامت کتاب بنویسد؟! ایشان همۀ این کتابها را دارد حتما امامی است. (کلام محقق مامقانی را هر چه گشتم با جستجوی اینترنتی در سایت کتابخانه مدرسه فقاهت پیدا نکردم ولی بعضی این آدرس را داده بودند تنقیح المقال، ج 3، ص 273 ولی من در این آدرس این متن را پیدا نکردم « فما فی معالم ابن شهر اشوب من أنه لم یکن امامیا اشتباه قطعا ، فإن أهل البیت و هم المؤرخون المذکورون أدرى بما فی البیت ( ثم ) ولا معنى لتصنیف غیر الامامی کتابا فی مثالب الغاصبین للحقّ ، وکتابا آخر فی فضائل الائمه الأطهار ، وکتابا ثالثا فی الامامه ، کما اعترف به هو بقوله : وکتبه حسان»).

عرض ما این است که ایشان حتما امامی است ولی اثنا عشری نیست و اصطلاح خاص مقصود ابن شهر آشوب است. بنابراین تصریح به اثنا عشری بودن قاضی نعمان در هیچ گزاره‌ای نیامده است. ابن خلکان گفته است امامی است و مرحوم نوری و جمعی فرموده‌اند امامی ظهور در اثنا عشری دارد.

برخی از متأخرین به کلمات صاحب وسائل تمسک کرده‌اند. عبارت صاحب وسائل را ببینید. صاحب وسائل می‌فرمایند اول ایشان عامی و سنی بوده است «ثم انتقل الی الامامیه» بعد شیعه شده ولی نمی‌گویند شیعۀ اثنا عشری شده است در پایان می‌گوید «ذکر ذلک کله ابن خلکان»، منبع من ابن خلکان است. لذا استناد بعضی به مطالب صاحب وسائل قابل قبول نیست.[12]

مطلب دوم: روایاتی است که مرحوم نوری می‌فرمایند از ائمۀ بعد از امام صادق علیه السلام روایت نقل کرده است و این روایات مسلم از ائمۀ بعد است لذا قاضی نعمان اثنا عشری است. در صدها روایت دعائم الاسلام جلد اول و جلد دوم، مرحوم نوری سه روایت پیدا کرده‌اند که می‌فرمایند مسلم از ائمۀ بعدی است. این سه روایت را بررسی کنیم.

روایت اول: روایتی را مرحوم نوری نقل می‌کند که در دعائم الاسلام است «عن ابن أبی عمیر أنّه قال: کنت جالسا على باب أبی جعفر علیه السلام، إذ أقبلت امرأه، فقالت: استأذن لی على أبی جعفر علیه السلام، قیل لها: و ما تریدین منه، قالت: أردت أن أسأله عن مسأله، قیل لها: هذا الحکم، فقیه أهل العراق فاسألیه، قالت: إنّ زوجی هلک و ترک ألف درهم، و کان لی علیه من صداقی خمسمائه درهم (فأخذت صداقی و أخذت میراثی، ثمّ جاء رجل فقال: لی علیه ألف درهم) و کنت أعرف له ذلک فشهدت بها، فقال الحکم: اصبری حتى أتدبّر فی مسألتک و أحسبها، و جعل یحسب، فخرج إلیه أبو جعفر علیه السلام و هو على ذلک، فقال: «ما هذا الذی تحرّک به أصابعک یا حکم» فأخبره، فما أتمّ الکلام حتى قال أبو جعفر علیه السلام: «أقرّت له بثلثی ما فی یدیها، و لا میراث لها حتى تقضیه».

مرحوم نوری می‌فرمایند روایت را ابن ابی عمیر «عن ابی جعفر» نقل می‌کند، ابن ابی عمیر از روات امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است زمان ابی جعفر امام باقر علیه السلام را درک نکرده است پس مسلم این روایت از امام جواد علیه السلام است چون راوی ابن ابی عمیر است و قاضی نعمان این روایت را نقل کرده است.

دقت کنید محقق خوئی در معجم رجال الحدیث ج20 ص 185 در شرح حال قاضی نعمان جواب می‌دهند می‌فرمایند ما قبلا هم گفتیم ما دو تا ابن ابی عمیر داریم، یک ابن ابی عمیر از تلامذۀ امام رضا و امام جواد علیهما السلام است که مشهور است و روایات زیادی دارد. یک محمد بن ابی عمیر غیر معروف از اصحاب امام صادق علیه السلام است، شاید آن ابن ابی عمیری است که از اصحاب امام صادق علیه السلام است و از امام باقر علیه السلام حدیث را نقل می‌کند.[13]

عرض ما این است که اصلا نیازی به این مطلب نیست که محقق خوئی فرمودند. جالب است در نسخ معتبر دعائم الاسلام راوی اخیر حکم بن عیینه است «قال کنت جالسا علی باب ابی جعفر»[14] و حَکَم قاضی اهل سنت بوده است در زمان امام باقر علیه السلام حکم بن عیینه است. شاهدش هم این است که در سند کافی هم که این روایت آمده است «ابن ابی عمیر عن جمیل بن دراج عن زکریا بن یحیی عن حکم بن عیینیه قال کنا علی باب ابی جعفر»، اصلا ابن ابی عمیر راوی مستقیم نیست تا شما بگویید ابن ابی عمیر از تلامذۀ امام رضا و امام جواد علیهما السلام است. نیازی به این مطلب نیست. (ابن ابی عمیر مشهور از جمیل بن دراج نقل می‌کند).

نتیجه: این روایت اول نمی‌تواند ثابت کند که قاضی نعمان در دعائم الاسلام از ائمۀ بعد از امام صادق علیه السلام روایت نقل کرده است پس اثنا عشری است.

بررسی دو روایت دیگر خواهد آمد.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه نهم- سال اول – 31/6/1399 – 3/2/1442

روایت دوم که صاحب مستدرک فرموده‌اند قاضی نعمان از ائمۀ بعد از امام صادق علیه السلام نقل کرده است، روایتی است که در کتاب المیراث از حذیفۀ بن منصور نقل می‌کند. می‌گوید برادری داشتم از دنیا رفت یک دختر از او باقی ماند «قال: مات أخ لی و ترک ابنته، فأمرت إسماعیل بن جابر أن یسأل أبا الحسن علیّا صلوات اللّه علیه عن ذلک، فسأله فقال: «المال کلّه لابنته»، مرحوم نوری می‌فرمایند درست است ظاهر روایت سؤال از امیر مؤمنان علی علیه السلام است ولی اسماعیل بن جابر در طبقه‌ای نیست که از حضرت امیر علیه السلام روایت نقل کند. پس روشن است حدیث از امام هشتم علیه السلام است، قاضی نعمان تقیه کرده است روایت امام هشتم علیه السلام را که خودش به آن معتقد است گفته «عن ابی الحسن علی علیه السلام» پس شیعۀ اثنا عشری است.

محقق خوئی در معجم رجال الحدیث ج 20 ص 186 می‌فرمایند این روایت مؤید کلام مرحوم نوری نیست مثبت مدعای ایشان نیست به خاطر اینکه اسماعیل بن جابر از اصحاب امام باقر علیه السلام است چنانچه نمی‌تواند از حضرت امیر علیه السلام روایت نقل کند چون متأخر از حضرت است هکذا نمی‌تواند از امام رضا علیه السلام روایت نقل کند چون متقدم بر حضرت است. لذا روایت فی نفسه تأمل دارد به اسماعیل بن جابر گفتم از ابی الحسن سؤال کند این معلوم نیست مقصود چه کسی است؟ ابی الحسن مقصود امام رضا علیه السلام نیست.[15]

این نکته، نکتۀ خوبی است ولی بالاتر از این نکته این است که در نسخی که از دعائم الاسلام در دست است این حدیث اصلا وجود ندارد. نمی‌دانیم نسخه‌ای که در دست مرحوم نوری بوده چگونه بوده است؟

روایت سوم: روایتی است که قاضی نعمان می‌گوید «عن ابی جعفر محمد بن علی علیه السلام ان بعض اصحابه ان فلانا ابتاع ضیعۀ»[16] یک روایتی را از امام باقر علیه السلام نقل می‌کند. مرحوم نوری می‌فرمایند مشایخ ثلاثه (شیخ صدوق، شیخ کلینی و شیخ طوسی)[17] این روایت را از علی بن مهزیار از امام جواد علیه السلام نقل می‌کنند و علی بن مهزیار اصلا امام باقر علیه السلام را درک نکرده است ابی جعفر یعنی ابی جعفر ثانی است. مرحوم نوری می‌گوید روایت واحد است قاضی نعمان همین روایت را از امام باقر علیه السلام نقل می‌کند در حالی که از امام جواد است و قاضی نعمان تقیه کرده است.

عرض می‌کنیم همانگونه که محقق خوئی اشاره کرده‌اند، از کجا قضیه واحد بوده باشد؟ پیش نمی‌آید یک قضیه دوبار اتفاق افتاده باشد، نگفته «عن علی بن مهزیار»، بلکه نقل کرده است «عن ابی جعفر».

اصلا فرض می‌گیریم این هر سه روایت از ائمۀ بعد از امام صادق علیه السلام و در کتاب دعائم الاسلام آمده است. وجود این سه روایت که اصلا دو روایتش در دعائم الاسلام نیست، یک روایت نیست و یکی هم آنگونه که مرحوم نوری برداشت کرده، نیست، یک روایت می‌ماند، صدها روایت در دعائم الاسلام است، یک یا دو روایت اینگونه‌ای وجود دارد، احتمال نمی‌دهید قاضی نعمان اشتباه کرده است عن ابی جعفر فکر کرده مقصود امام باقر علیه السلام است و عن ابی الحسن فکر کرده امام علی علیه السلام است لذا روایات را ذکر کرده است. و از این اشتباهات در بین آقایان زیاد است.

اضافه بر آن ما قرائنی داریم از سایر کتب قاضی نعمان که آن قرائن به روشنی دلالت می‌کند که ایشان شیعۀ اثنا عشری نبوده است.

یک کتاب جالبی ایشان دارد به اسم شرح الاخبار، در قم هم چاپ شده توسط جامعۀ مدرسین کتاب خوبی هم هست، در این شرح الاخبار روایاتی را که پیامبر و اهل البیت صلوات الله در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود دارد این روایات را مطرح می‌کند و در همۀ این روایات با صراحت می‌گوید مقصود از مهدی، عبید الله مهدی خلیفۀ اول فاطمیون است که حدودا مدت 9 سال و اندی قاضی نعمان در رکاب او بوده است. شرح الاخبار ج 3 ص 378 باب 15 فی ذکر اخبار المهدی، ابتدا حدیثی را از سفیان نقل می‌کند «[ صفه المهدی ][١٢۵١] ومن حدیث سفیان الثوری ، یرفعه الى رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله ، أنه قال : المهدی رجل من ولدی ، أرى وجهه کالکوکب الدری ، اللون لون عربی ، والجسم جسم إسرائیلی.» یعنی از بنی اسرائیل روایت را می‌آرود بعد قاضی نعمان اضافه می‌کند «فکذلک کان المهدی صلى‌الله‌علیه‌وآله ، وسیما من أجمل الرجال وجها کأن وجهه کوکب دری کما قال رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله فی صفته.......... وکذلک کان المهدی وسیما جسیما بساطا لا یکاد أحد یماشیه إلا قصر عنه ، وصغر الى جانبه ، وکذلک کان من صارت إلیه الامامه من بعده الى الیوم ، قد أتاهم الله تعالى بالفضل والجمال والکمال.»  معز بالله و ائمۀ فاطمیون که بعد از عبیدا الله مهدی آمده‌اند آنها هم همین گونه بوده‌اند.

روایت از عبدالله بن عمر نقل می‌کند« [١٢۵٢] وروى عبد الله بن عمر ، وذلک مما آثره أو نقله عن رسوله الله صلى‌الله‌علیه‌وآله ، قال :یعطى المهدی قوه عشره.»، حضرت مهدی توان ده نفر را خدا به او داده است، بعد اضافه می‌کند «وکذلک کان المهدی قویا معروفا بذلک من حداثه سنّه». جناب مهدی از کوچکیش همینگونه بود و آدم قویی بود.

شرح الاخبار ج 3 ص 380: « [١٢۵۴] وعن أبی جعفر محمد بن علی علیه‌السلام ، أنه قال : یقوم المهدی علیه‌السلام ولیس فی رأسه ولا لحیته طاقه بیضاء.» حضرت مهدی وقتی قیام می‌کند و حکومت را به دست می‌گیرد، به تعبیر من یک بافت موی سفید هم در سر و صورتش نیست بعد اضافه می‌کند « وکذلک کان المهدی لما قام بالامامه ، وسلمها إلیه إمام الزمان الذی کان فی عصره ونصّ علیه بأنه مهدیّ الائمه ، ودعت بذلک إلیه دعاته. وهو یومئذ حدث السن مقتبل الشباب من الفتیان وأحسن الشبان.» بله همین گونه بود وقتی جناب مهدی از امام قبلی امامت را به عهده گرفت، همین گونه بود واقعا. وقتی دعات هم به او دعوت می‌کردند و حدث السن و جوان بود هم همین گونه بود که موی سفید در سر و وصورتش نبود.

روایتی را نقل می‌کند در شرح الاخبار ج 3 ص 393: « [١٢۶٩] ومن روایه ابن غسان ، باسناده ، عن علی علیه‌السلام ، أنه قال : یخرج منا رجلان ، أحدهما من الآخر ، یقال لأحدهما المهدی ، وللآخر المرضی»، بعد قاضی نعمان توضیح می‌دهد «فالمهدی قد کان. والرضی یکون من ذریته کما قال علی علیه‌السلام : إنه منه قد کان و المرضی یکون من ذریته کما قال علی علیه السلام انه منهم».

در شرح الاخبار ج 3 ص 394 یک شبهه را هم جواب می‌دهد که جالب توجه است می‌گوید در روایات پیامبر آمده است حضرت مهدی «١٢٧٢] ومن روایه مخنف بن عبد الله ، باسناده عن رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله ، [ أنه ] قال : المهدی من نسل فاطمه سیده نساء العالمین. طالت الأیام أم قصرت یخرج فیملأ الأرض قسطا وعدلا کما ملئت جورا وظلما ، ویطیب العیش فی زمانه ، ویصیح صائح بلعنه بنی أمیّه وشیعتهم ، والصلاه على محمد والبرکه على علی وشیعته ، فیومئذ یؤمن الناس کلهم أجمعون».

خوب این جناب مهدی خلیفه اول فاطمی که زمین را پر از عدل و داد نکرد؟ جواب می‌دهد می‌گوید ببینید اصل ایجاد عدل و داد از طرف حضرت مهدی آنها بوده است «فهذا ما ذکرنا أنه یکون لبعض الائمه من نسل المهدی ، وینسب إلیه ؛ لأنه سببه ومفتاحه ، وأول من قام من آل محمد کما یکون ذلک أیضا ، ینسب الى رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله لانه بنی الامه وصاحب الشریعه والملّه ، وقد قال الله تعالى : ( هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ ) [١] وینسب ذلک إلیه ، إذ کان أول من قام بذلک وسنّه وأصّلهو یتم بذلک من ائمۀ من ولده و ینسب ذلک الیه اذ کان ابتدائه و اول قائم به» بعدا خلفای فاطمی جهان را پر از عدل و داد می‌کنند زیرا عبیداالله مهدی اول و آغاز بوده است لذا انتساب عدل و داد به او درست است.

از این بالاتر یک کتابی دارد ایشان انتساب این کتابها به ایشان مسلم است، کتاب افتتاح الدعوۀ و الانتشار الدوله ایشان در مورد یکی از دعات بزرگ اسماعیلی به نام ابن حوشب که یقال شیعه بوده است در زمان امام حسن عسکری بوده است بعد اسماعیلی شده است و در یمن تلاشهای زیادی کرده است و از دعات بزرگ اسماعیلی بود قاضی نعمان در کتاب افتتاح الدعوۀ ص 3 و 4 شماره 4 شرح حال ابن حوشب را می‌آورد و می‌گوید:«و کان ابتداء امر ابی القاسم صاحب دعوه الیمن فیما اخبرنا به اهل العلم و الثقۀ من اصحابه، انه کان من اهل الکوفه من اهل بیت علم و تشیّع، و کان قد قرأ القرآن و قومه و طلب الحدیث و الفقه. و کان ممن یذهب الی مذهب الامامیۀ الاثنی عشریه اصحاب محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد الذین کانوا یرون انه المهدی، و انه یظهر، و یکون من امره ما یکون علی ما جائت به الاخبار عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فادوه ذلک و تولوه و لم یروه و زعموا انه تغیب عنهم ثم بطل ذلک فی ایدهم».[18]

ابن حوشب آنگونه که ثقات به من خبر دادند، اول جزء شیعۀ اثنا عشری بوده است؛ کسانی که می‌گویند محمد بن الحسن حضرت حجت فرزند امام حسن عسکری مهدی است و روایات پیامبر را بر ایشان تطبیق می‌دهند ولی خود ایشان را ندیده‌اند و قائل به ولایت حضرت هستند و عقیده آنها این است که حضرت از ایشان غیبت کردند بعد در مقابل چشم آنها این ایدۀ آنها باطل شد به اینکه عبید الله مهدی آمد.

صریحا  عقیدۀ مهدویت شیعه را قاضی نعمان انکار می‌کند می‌گوید ثم بطل ذلک وقتی عبیدالله مهدی آمد معلوم شد این حرف درست نیست

با این قرائن ما مثل صاحب اعیان الشیعه و مثل مرحوم نوری بگوییم ایشان شیعۀ اثنا عشری بوده است و اسماعیلی نیست و تقیه می‌کرده است. تقیه با اینها سازگار است؟!

کتاب اختلاف اصول المذاهب ص 34 از قاضی نعمان «و هذه جملۀ من القول فی سبب اختلافهم الی ان قام مهدی الامه من اهل بیت الرحمه الذی جائت الاخبار عن رسول الله بالبشری بقیامه و ذکر ما یکون من اقامۀ دین الله علی یدیه و فی ایامه، ما یطول شرحه و یخرج عن حد هذا الکتاب، منها قوله: «المهدی من ولدی....» روایاتی را نقل می‌کند و بعد می‌گوید«فقام المهدی فاحیی السنن، و امات البدع و اسکت المبطلین المختلفین فی الدین، فاقام مناره و نصب اعلامه و شرع شرائعه و قوّم احکامه»[19] آیا با این مطالب می‌توانیم بگوییم سه روایت در دعائم الاسلام از ائمۀ بعد از امام صادق علیه السلام آورده است پس شیعۀ اثنا عشری است.

نتیجه: ما نه تنها قرینه‌ای بر تشیع اثنا عشری قاضی نعمان نداریم بلکه قرائنی بر اینکه ایشان شیعۀ اثنا عشری نبوده است در کتابهای ایشان وجود دارد. ما روایات اسماعیلی را تا زمان امام صادق علیه السلام مراجعه می‌کنیم. (موتور فکر همۀ اسماعیلی در دست قاضی نعمان بوده است، خودش و فرزندانش در دستگاه اسماعیلی بوده است.).

بحث دوم: بر فرض اینکه شیعۀ اثنا عشری باشد آیا او ثقه است یا نه؟

بحث دوم: وثاقت قاضی نعمان هم که بعضی اصرار دارند و محقق خوئی هم در برخی کلمات می‌گویند «جلیل القدر» ولی ما هیچ قرینه‌ای بر وثاقت قاضی نعمان پیدا نکرده‌ایم رجالیون ما ایشان را توثیق نکرده‌اند، تراجم نویسان از قدما و متوسطین کسی ایشان را توثیق نکرده است. لذا نه امامی بودن ایشان ثابت است (اثنا عشری) و نه وثاقت ایشان. بنابراین ایشان در مقدمه گفته باشد «الثابت الصحیح» از روایات اهل بیت را آورده‌ام برای ما فائده‌ای نخواهد داشت.

نسبت به کتاب هم دو مطلب را باید اشاره کنیم و بعد بحث از این کتاب را تمام کنیم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه دهم- سال اول – 1/7/1399 – 4/2/1442

پس از اینکه نسبت به مؤلف دعائم الاسلام نه تشیّع اثنا عشری و نه وثاقت او، هیچ کدام ثابت نشده است، دو مطلب کوتاه را در مورد کتاب عرض می‌کنیم و بحث از این حدیث تمام می‌شود:

مطلب اول: قاضی نعمان که تألیفات فراوانی هم دارد یک کتاب مبسوط فقهی داشته به نام کتاب الایضاح که این کتاب هم روایات، هم اسنادش و هم منابع روایات در این کتاب مبسوط بوده است و برای سران اسماعیلیه (علما و حکامشان)، قاضی نعمان این کتاب را درس می‌گفته است. دعائم الاسلام می‌شود تعبیر کرد خلاصه‌ای از ایضاح است، اسناد و منابع را حذف کرده است و روایات مورد نظرش در ایضاح را در دعائم الاسلام جمع کرده است. کتاب ایضاح که چند هزار صفحه بوده است از دست رفته بوده است مقطع کمی از کتاب ایضاح نسخۀ خطی قسمتی از کتاب الصلاۀ در کتابخانۀ دانشگاه توبینگن آلمان به دست آمده است، این قسمت را یکی از محققین طبع کرده است، در این قسمت به منابع و کتبی که روایات را از این کتب مطرح کرده است قاضی نعمان اشاره می‌کند. برخی از منابع آن کتب شیعه است، مثلا از کتاب محمد بن صلت که خواهر زادۀ ابن ابی عمیر است روایت نقل می‌کند، از کتاب جعفریات که حالا در آن بحث هم هست، (و اگر مناسب باشد در یک جا بحث می‌کنیم) روایت نقل می‌کند و تعبیر می‌کند «الکتب الجعفریه» در کنار اینها از پاره‌ای از منابع زیدیه هم در کتاب ایضاح روایت نقل می‌کند. این نکته خودش قرینه است که اسماعیلیه تراث فقهی نداشتند یک گروه سیاسی بودند وقتی به حاکمیت رسیدند احتیاج به مرامنامۀ عملی داشتند بر طبق چه فقهی کشور را اداره کنیم؟ قاضی نعمان از مجموعۀ فقه زیدیه و فقه امامیه کتاب ایضاح را تدوین کرد بعد خلاصه آن کتاب شد دعائم الاسلام، شاهد بر این نکته مطلب دومی است که اشاره می‌کنیم.

مطلب دوم: به روایات دعائم الاسلام مراجعه کنید که مرسل نقل شده از ائمه تا امام صادق علیه السلام، کاملا روایات زیدیه در بین روایات دعائم الاسلام متبلور است، کسی که با فقه زیدیه آشنا باشد کاملا این را درک می‌کند. اشاره به چند نمونه

مثال اول: در کتاب النکاح در مبحث متعه می‌گوید « قَالَ هَذَا زِنًا وَ مَا یَفْعَلُ هَذَا إِلَّا فَاجِرٌ‌» متعه زناست و جز فاجر کسی این کار را نمی‌کند. این نگاه زیدیه است، زیدیه هم مشکلشان این بود که امام صادق و امام باقر علیهما السلام را قبول نداشتند حرکت سیاسی قیام به سیف می‌کردند ولی در فقه می‌ماندند آنجا تمسک به فقه تسنن می‌کردند فقه زیدیه در اطار فقه تسنن است یکی از تفاوتهای بین شیعۀ اسماعیلیه و زیدیه و شیعه اثنا عشریۀ بحث متعه است، زیدیه و اسماعیه می‌گویند متعه زناست بر خلاف شیعه اثنا عشریه.[20]

مثال دوم: آیا غیر از بول خروج مذی و خون و چرک و اینها از مجرای بول ناقض وضوست؟ زیدیه می‌گویند بله. روایات دعائم الاسلام را ببینید می‌گوید اینها ناقض وضوست.[21]

مثال سوم: در مسح سر که ما کاملا با اهل سنت و زیدیه در تخالفیم. « ثم أمروا بمسح الرأس مقبلا و مدبرا یبدأ من وسط رأسه فیمر یدیه جمیعا على ما أقبل من الشعر إلى منقطعه من الجبهه ثم یرد یدیه من وسط الرأس إلى آخر الشعر من القفا و یمسح مع ذلک الأذنین ظاهرهما و باطنهما و یمسح عنقه» گردنش را هم باید مسح کند، کتب زیدیه و اهل سنت را ببینید و مقارنه کنید.[22]

مثال چهارم: «من غسل رجلیه تنظفا وللوضو و خلل اصابعه فقد احسن» مقارنه کنید با فتاوای زیدیه، کسی که پاهایش را بشوید برای وضو شیعه می‌گوید باطل است .[23]

مثال پنجم: وضوء تجدیدی «الوضو علی الوضو نور علی نور»، شیعه می‌گوید مثل وضوء رافع حدث است در دعائم الاسلام آمده که وضو تجدیدی مثل زیدیه می‌گویند هر کدام را شستی و هر کدام را رها کردی مشکل ندارد بعد هم روایتی از امام زین العابدین نقل می‌کند که در منابع زیدیه است « وَ السَّائِلُ مَعَهُ فَنَزَلَ فَتَوَضَّأَ وَ مَسَحَ عَلَى خُفَّیْهِ وَ عَلَى عِمَامَتِهِ وَ قَالَ هَذَا وُضُوءُ ». این روایت در دعائم الاسلام آمده است.[24]

مثال ششم: سجده بر چه چیزهایی جایز است؟ «و إن کل ما یجوز لباسه و الصلاه فیه یجوز السجود علیه،» فتاوای زیدیه و اهل سنت را ببنید.[25] و موارد دیگری که وجود دارد.

مرحوم نوری در خاتمۀ مستدرک می‌خواهند اینها را توجیه کنند توجیه ایشان را ببینید وارد نمی‌شویم. می‌گوید نصی بوده است و قاضی نعمان این برداشت را کرده است.[26]

نتیجه: کتاب دعائم الاسلام هر چند در مقدمه قاضی نعمان گفته «الثابت الصحیح» از روایات اهل بیت را آورده‌ام ولی کتاب معتمد نیست وثاقت مؤلف هم اثبات نشده است. تراثی که از قاضی نعمان مانده است قابل توجه است در موارد مثل اثبات امامت امام علی علیه السلام و شرح الاخبار و بعضی کتب دیگرش که در مباحث اعتقادی می‌تواند قرینه شود در کنار سایر موارد اما در فقه به عنوان حجت نمی‌توانیم به روایات عمل کنیم، بله مگر طبق ضوابط شهرت باشد.

[1] - دعائم الإسلام؛ ج‌2، ص: 18: «23 وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ الْحَلَالُ مِنَ الْبُیُوعِ کُلُّ‌ مَا هُوَ حَلَالٌ مِنَ الْمَأْکُولِ وَ الْمَشْرُوبِ وَ غَیْرِ ذَلِکَ مِمَّا هُوَ قِوَامٌ لِلنَّاسِ وَ صَلَاحٌ وَ مُبَاحٌ لَهُمُ الِانْتِفَاعُ بِهِ وَ مَا کَانَ مُحَرَّماً أَصْلُهُ مَنْهِیّاً عَنْهُ لَمْ یَجُزْ بَیْعُهُ وَ لَا شِرَاؤُهُ‌».

[2] - دعائم الإسلام؛ ج‌1، ص: 2.

[3] - جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام؛ ج‌4، ص: 348.

[4] - خاتمه المستدرک، ج‌1، ص: 128 تا ص 160: «25- کتاب دعائم الإسلام: تألیف نعمان بن محمد بن منصور بن أحمد بن حیوان، قاضی مصر».

[5] - التنقیح فی شرح العروه الوثقى؛ الطهاره1، ص: 118: «و روایه الدعائم أیضا مما لا یصح الاعتماد علیه، و هذا لا لأجل ضعف مصنفه و هو القاضی نعمان المصری فإنه فاضل جلیل القدر، بل من جهه إرسال روایاته على ما قدمناه فی بحث المکاسب مفصلا».

[6] - مصباح الفقاهه (المکاسب)، ج‌1، ص: 19:« إلا أن الذی یقتضیه الإنصاف إنا لم نجد بعد الفحص و البحث من یصرح بکونه ثقه و لا اثنى عشریا».

[7] - وفیات الاعیان ج 5 ص 415: « القاضی النعمان أبو حنیفه النعمان بن أبی عبد الله محمد بن المنصور بن أحمد بن حیون [2] ، أحد الأئمه الفضلاء المشار إلیهم، ذکره الأمیر المختار المسبحی فی تاریخه فقال: کان من أهل العلم والفقه والدین والنبل على ما لا مزید علیه، وله عده تصانیف: منها کتاب " اختلاف أصول المذاهب " وغیره، انتهى کلام المسبحی فی هذا الموضع. وکان مالکی المذهب ثم انتقل إلى مذهبه الإمامیه، ».

[8] - خاتمه المستدرک، ج‌1، ص: 132: « الثانی فی قوله، و قول الجماعه: إنّه لم یرو عن الأئمّه بعد الصادق علیهم السلام. إلى آخره، و الأمر کما قالوا إلّا أنّی رأیت فیه الروایه عن أبی جعفر الثانی علیه السلام، و عن الرضا علیه السلام، ففی کتاب الوصایا: عن ابن أبی عمیر «2» أنّه قال: کنت جالسا على باب أبی جعفر علیه السلام، إذ أقبلت امرأه، فقالت: استأذن لی على أبی جعفر علیه السلام، قیل لها: و ما تریدین منه، قالت... و المراد به أبو جعفر الثانی علیه السلام قطعا، لأنّ ابن أبی عمیر لم یدرک الصادق علیه السلام فضلا عن الباقر علیه السلام، بل أدرک الکاظم علیه‌ السلام و لم یرو عنه، و إنّما هو من أصحاب الرضا و الجواد علیهما السلام، و هو من مشاهیر الرواه، بل الفقهاء العظام الذین لا یخفى عصرهم، و زمانهم و طبقتهم، على مثله من أهل العلم و الفضل، و هذا ظاهر على الخبیر المنصف.».

[9] - الفصول المختاره، ص: 296: «[فصل فی معنى نسبه الإمامیه] (فصل) فی معنى نسبه الإمامیه قال الشیخ أیده الله الإمامیه هم القائلون بوجوب الإمامه و العصمه و وجوب النص و إنما حصل لها هذا الاسم فی الأصل لجمعها فی المقاله هذه الأصول فکل من جمعها فهو إمامی و إن ضم إلیها حقا فی المذهب کان أم باطلا ثم إن من شمله هذا الاسم و استحقه لمعناه قد افترقت کلمتهم فی أعیان الأئمه ع و فی فروع ترجع إلى هذه الأصول و غیر ذلک. فأول من شذ عن الحق من فرق الإمامیه الکیسانیه و هم أصحاب المختار و إنما سمیت بهذا الاسم لأن المختار کان اسمه أولا کیسان‏..»

[10] - أوائل المقالات فی المذاهب و المختارات ؛ ص38: «2 باب الفرق بین الإمامیه و غیرهم من الشیعه و سائر أصحاب المقالات‏» فأما السمه للمذهب بالإمامه و وصف الفریق من الشیعه بالإمامیه فهو علم على من دان بوجوب الإمامه و وجودها فی کل زمان و أوجب النص الجلی و العصمه و الکمال لکل إمام ثم حصر الإمامه فی ولد الحسین بن علی ع و ساقها إلى الرضا علی بن موسى ع لأنه و إن کان فی الأصل علما على من دان من الأصول بما ذکرناه دون التخصیص لمن قال فی الأعیان بما وصفناه فإنه قد انتقل عن أصله لاستحقاق فرق من معتقدیه‏ ألقابا بأحادیث لهم بأقاویل أحدثوها فغلبت علیهم فی الاستعمال دون الوصف بالإمامیه و صار هذا الاسم فی عرف المتکلمین و غیرهم من الفقهاء و العامه علما على من ذکرناه. و أما الزیدیه فهم القائلون بإمامه أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب و الحسن و الحسین و زید بن علی ع و بإمامه کل فاطمی دعا إلى نفسه و هو على ظاهر العداله و من أهل العلم و الشجاعه و کانت بیعته على تجرید السیف للجهاد».

[11] - معالم العلماء؛ ص: 126: «853 ابن فیاض القاضی النعمان بن محمد: لیس بإمامی و کتبه حسان،».

[12] - أمل الآمل؛ ج‌2، ص: 335: «1034- أبو حنیفه النعمان بن أبی عبد الله محمد بن منصور بن أحمد بن حیوان‌، أحد الأئمه الفضلاء المشار إلیهم، ذکره الأمیر المختار المسبحی فی تاریخه فقال: کان من [أهل العلم و الفقه و الدین و النبل ما لا مزید علیه، و له عده تصانیف منها کتاب [اختلاف أصول المذاهب و غیره- انتهى و کان مالکی المذهب ثم انتقل إلى مذهب الإمامیه، ........ ذکر ذلک کله ابن خلکان».

[13] - معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرجال؛ ج‌20، ص: 185:«ثم إن ما ذکره السید بحر العلوم من أنه لم یرو عمن بعد الصادق من الأئمه ع، ناقش فیه المحدث النوری- قدس سره-، فذکر أنه روى فی کتاب الوصایا، عن ابن أبی عمیر، عن أبی جعفر ع، و لا شک فی أن ابن أبی عمیر لم یدرک الباقر ع، و المراد بأبی جعفر ع فی هذه الروایه هو الجواد ع، فإن ابن أبی عمیر لم یدرک الباقر ع جزما. أقول: قد تقدم أن المسمى بمحمد بن أبی عمیر رجلان: أحدهما: و هو المعروف أدرک الکاظم ع، و الرضا ع، و الجواد ع. و الثانی: من أصحاب الصادق ع، و قد مات فی زمان الکاظم ع، و المناقشه المزبوره مبنیه على أن یکون المراد بابن أبی عمیر هو الأول، و لکنه لم یثبت، بل الظاهر أن المراد به الثانی، لانصراف أبی جعفر ع إلى الباقر ع، و لا أقل من التردد و الإجمال.».

[14] - دعائم الإسلام؛ ج‌2، ص: 360: «وَ عَنِ الْحَکَمِ بْنِ عُیَیْنَهَ قَالَ کُنْتُ جَالِساً عَلَى بَابِ أَبِی جَعْفَرٍ ع إِذْ أَقْبَلَتِ امْرَأَهٌ فَقَالَتِ اسْتَأْذِنْ لِی عَلَى أَبِی جَعْفَرٍ فَقِیلَ لَهَا وَ مَا تُرِیدِینَ قَالَتْ أَرَدْتُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْ مَسْأَلَهٍ قِیلَ لَهَا هَذَا الْحَکَمُ فَقِیهُ أَهْلِ الْعِرَاقِ فَاسْأَلِیهِ قَالَتْ إِنَّ زَوْجِی هَلَکَ وَ تَرَکَ أَلْفَ دِرْهَمٍ وَ کَانَ لِی عَلَیْهِ مِنْ صَدَاقِی خَمْسُ مِائَهٍ فَأَخَذْتُ صَدَاقِی وَ أَخَذْتُ مِیرَاثِی ثُمَّ جَاءَ رَجُلٌ فَقَالَ لِی عَلَیْهِ أَلْفُ دِرْهَمٍ وَ کُنْتُ أَعْرِفُ ذَلِکَ لَهُ فَشَهِدْتُ بِهَا فَقَالَ الْحَکَمُ اصْبِرِی حَتَّى أَتَدَبَّرَ مَسْأَلَتَکِ وَ أَحْسُبَهَا وَ جَعَلَ یَحْسُبُ فَخَرَجَ إِلَیْهِ أَبُو جَعْفَرٍ وَ هُوَ عَلَى ذَلِکَ فَقَالَ مَا هَذَا الَّذِی تُحَرِّکَ أَصَابِعَکَ یَا حَکَمُ فَأَخْبَرَهُ فَمَا أَتَمَّ الْکَلَامَ حَتَّى قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ أَقَرَّتْ لَهُ بِثُلُثَیْ مَا فِی یَدَیْهَا وَ لَا مِیرَاثَ لَهَا حَتَّى تَقْضِیَهُ‌».

[15] - معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرجال؛ ج‌20، ص: 186:«أقول: لیست فی هذه الروایه قرینه على أن المراد بأبی الحسن ع هو الرضا ع، و من المحتمل أن یراد به أمیر المؤمنین ع، و ذلک من جهه أن إسماعیل بن جابر من أصحاب الباقر ع، و کما یبعد سؤاله أمیر المؤمنین ع لتأخر زمانه عن زمانه ع، کذلک یبعد سؤاله الرضا ع لتقدم زمانه على زمانه ع، فالروایه فی نفسها لا تخلو عن شی‌ء.».

[16] - دعائم الإسلام؛ ج‌2، ص: 344 : «1289 وَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ ع ..« 1290 وَ عَنْهُ ع أَنَّ بَعْضَ أَصْحَابِهِ کَتَبَ إِلَیْهِ أَنَّ فُلَاناً ابْتَاعَ ضَیْعَهً فَأَوْقَفَهَا وَ جَعَلَ لَکَ فِی الْوَقْفِ الْخُمُسَ وَ ذَکَرَ أَنَّهُ وَقَعَ بَیْنَ الَّذِینَ أُوْقِفَ عَلَیْهِمْ هَذَا الْوَقْفُ اخْتِلَافٌ شَدِیدٌ فَإِنَّهُ لَیْسَ یَأْمَنُ أَنْ یَتَفَاقَمَ ذَلِکَ بَیْنَهُمْ وَ سَأَلَ عَنْ رَأْیِکَ فِی ذَلِکَ فَکَتَبَ إِلَیْهِ إِنْ رَأَى لَهُ إِنْ لَمْ یَکُنْ جَعَلَ آخِرَ الْوَقْفِ لِلَّهِ أَنْ یَبِیعَ حَقِّی مِنْ هَذِهِ الضَّیْعَهِ وَ یُوصِلَ عَنْ ذَلِکَ إِلَیَّ وَ أَنْ یَبِیعَ الْقَوْمُ إِذَا تَشَاجَرُوا فَإِنَّهُ رُبَّمَا جَاءَ فِی الِاخْتِلَافِ تَلَفُ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنْفُسِ‌»

[17] - من لا یحضره الفقیه؛ ج‌4، ص: 240، «5575 وَ رَوَى الْعَبَّاسُ بْنُ مَعْرُوفٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ قَالَ کَتَبْتُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّ فُلَاناً ابْتَاعَ ضَیْعَهً فَوَقَفَهَا»، الکافی (ط - الإسلامیه)، ج‌7، ص: 36: «30- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى وَ عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ جَمِیعاً عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ قَالَ: کَتَبْتُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّ فُلَاناً ابْتَاعَ ضَیْعَهً فَوَقَفَهَا ». الاستبصار فیما اختلف من الأخبار؛ ج‌4، ص: 98: «- 5- فَأَمَّا مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ قَالَ: کَتَبْتُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّ فُلَاناً ابْتَاعَ ضَیْعَهً فَأَوْقَفَهَا». تهذیب الأحکام؛ ج‌9، ص: 130: «557- 4- أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ جَمِیعاً وَ الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ قَالَ: کَتَبْتُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّ فُلَاناً ابْتَاعَ ضَیْعَهً فَأَوْقَفَهَا».

[18] - این متن از روی متن پی دی اف این کتاب پیاده شده است.

[19] - این متن از روی متن پی دی اف این کتاب پیاده شده است.

[20] - دعائم الإسلام؛ ج‌2، ص: 229: «859 وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّ رَجُلًا سَأَلَهُ عَنْ نِکَاحِ الْمُتْعَهِ قَالَ صِفْهُ لِی قَالَ یَلْقَى الرَّجُلُ الْمَرْأَهَ فَیَقُولُ أَتَزَوَّجُکِ بِهَذَا الدِّرْهَمِ وَ الدِّرْهَمَیْنِ وَقْعَهً أَوْ یَوْماً أَوْ یَوْمَیْنِ قَالَ هَذَا زِنًا وَ مَا یَفْعَلُ هَذَا إِلَّا فَاجِرٌ‌».

[21] - دعائم الإسلام؛ ج‌1، ص: 101:«رُوِّینَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَنْ عَلِیٍّ ع وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّ الَّذِی یَنْقُضُ الْوُضُوءَ الْغَائِطُ وَ الْبَوْلُ وَ الرِّیحُ تَخْرُجُ مِنَ الدُّبُرِ وَ الْمَذْیُ وَ هُوَ الْمَاءُ الرَّقِیقُ یَخْرُجُ مِنَ الْإِحْلِیلِ بِشَهْوَهِ الْجِمَاعِ مِنْ غَیْرِ جِمَاعٍ فَإِنْ جَاءَ مَاءٌ دَافِقٌ غَلِیظٌ فَهُوَ الْمَنِیُّ فَفِیهِ الْغُسْلُ وَ إِنْ کَانَ الْمَذْیُ لَا یَکَادُ أَنْ یَنْقَطِعَ تَوَضَّأَ صَاحِبُهُ لِکُلِّ صَلَاهٍ ... دعائم الإسلام؛ ج‌1، ص: 102:«و رأوا أن کل ما خرج من مخرج البول أو من مخرج الحدث مما قدمنا ذکره أو دود أو حیات أو حب القرع أو دم أو قیح أو صدید أو بله ما کانت أن ذلک کله حدث یجب الوضوء منه و ینقض الوضوء».

[22] - دعائم الإسلام؛ ج‌1، ص: 108:«ثم أمروا بمسح الرأس مقبلا و مدبرا یبدأ من وسط رأسه فیمر یدیه جمیعا على ما أقبل من الشعر إلى منقطعه من الجبهه ثم یرد یدیه من وسط الرأس إلى آخر الشعر من القفا و یمسح مع ذلک الأذنین ظاهرهما و باطنهما و یمسح عنقه یمسح على ذلک کله فی مره واحده ...».

[23] - دعائم الإسلام؛ ج‌1، ص: 108:«و من غسل رجلیه تنظفا و مبالغه فی الوضوء و لابتغاء الفضل و خلل أصابعه فقد أحسن و هو أکثر ما یستعمل للتنظف و الاستنقاء و لکن لا ینبغی أن یجعل ذلک فرضا لا یجزئ غیره و قد جاء عن الأئمه ص أن المسح یجزئ و هذا تمام الوضوء».

[24] - دعائم الإسلام؛ ج‌1، ص: 110: «أو یکون المتوضئ توضأ و هو على طهاره و لم یحدث فأحب تجدید الوضوء لابتغاء الفضل کما ذکرنا فلیس على طهاره و لم یحدث فأحب تجدید الوضوء لابتغاء الفضل کما ذکرنا فلیس على من کانت هذه حاله وضوء و ما غسل من أعضاء الوضوء أو ترک فلا شی‌ء علیه فیه.

وَ قَدْ رُوِّینَا عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ص أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الْمَسْحِ عَلَى الْخُفَّیْنِ فَسَکَتَ حَتَّى مَرَّ بِمَوْضِعٍ فِیهِ مَاءٌ وَ السَّائِلُ مَعَهُ فَنَزَلَ فَتَوَضَّأَ وَ مَسَحَ عَلَى خُفَّیْهِ وَ عَلَى عِمَامَتِهِ وَ قَالَ هَذَا وُضُوءُ مَنْ لَمْ یُحْدِثْ‌».

[25] - تأویل الدعائم؛ ج‌1، ص: 300.

[26] - خاتمه المستدرک، ج‌1، ص: 145. که بحث حرمت متعه در دیدگاه قاضی نعمان را توجیه می‌کنند.

پیمایش به بالا